#پادشاه_من_پارت_290

امیرحسین لبخند عمیقی زد و نگاهم کرد:"انشاالله...."


ناخودآگاه من هم لبخند زدم...
نفس عمیقی کشیدم و آهسته گفتم:"استاد میشه بیایید تو حیاط؟؟؟"
بدون چون و چرا بلند شد و با، با اجازه ای از پدرم پشت سر من از خانه بیرون زد...
چای را وسط تخت گذاشتم و گفتم:"بفرمایید...."
خندید و کنارم نشست...
سوالی نگاهش کردم:"چرا میخندی؟؟؟"
نگاهم کرد و سرش را نزدیکم آورد:"هوا هم کاملا دونفره اس..."
لبخند زدم و به آسمان نگاه کردم...
به هوای ابری و بارانی گفت هوای دونفره....
چه چیزی بهتر از این...
استکان چای را برداشت و در دستش فشرد و چشم به زمین دوخت...
چقدر از نیم رخ جذاب بود...
ته ریش و آن چشم های مشکی اش همخوانی زیبایی داشتند...
زل زده بودم به مردی که روزی استادم بود و اکنون تمام زندگی ام....
نگاه خیره ام را که دید سرش را چرخاند و نگاهم کرد:"چرا اینجوری نگام میکنی؟؟؟"
لبخند عمیقی زدم:"یه چیزیو میدونی؟؟"
مشتاق نگاهم کرد با لبخند وبا ذوق گفت:"چی؟؟"
خنده کوتاهی کردم و سرم را پایین انداختم:"تو زیباترین آرزوی منی..."

romangram.com | @romangram_com