#پادشاه_من_پارت_280
زندگی میکنه؟؟؟روت میشه بگی پدر زنم فلج ؟؟؟روت میشه بگی مادر زنم برا مردم لباس میدوزه
و تو خونه دیگرون کار میکنه؟؟؟؟"
سکوت کردم...
بغضم گرفت...نباید این چیز هارا از او مخفی میکردم...
باید میدانست...
سکوتش طولانی شد...
لبخند تلخی زدم و آرام گفتم:"خب امیر حسین...من باید برم..خدافظ..."
سریع صدایش بلند شد:"پاییزم....پاییز خانومم..عزیز دلم...چرا فکر میکنی این چیز ها
ننگ ؟؟؟مگه خونه و زندگی مهم ؟؟؟مگه برادر خود من اون مشکل رو نداره؟؟؟مگه خیاطی یا
پرستاری شغل نیست؟؟؟چرا امروز روز اول عید این فکر هارو میکنی؟؟؟اینا اصلا زشت
نیست...زشت اینکه تو فکر کنی وضعیت پدرت زشته....شغل مادرت و خونتون زشته....دیگه این
فکر هارو نکن پاییز...علاوه بر اینکه پدر و مادرت با این طرز فکرت ناراحت میشن منم ناراحت
میشم....برای توئه تحصیل کرده این نوع تفکر بعیده...تمومش کن لطفا....حالا برو...مراقب خودت
باش...به پدر مهربونه و مادر گلت هم سلام برسون...خدافظ عزیزم..."
تماس را قطع کرد و نگذاشت و حرفی بزنم....
حرف هایش معقول بود و قانعم کرد و جای حرف دیگری برایم نگذاشت...
موبایلم را روی میرم گذاشتم و سمت کمد لباس هایم رفتم...
مانتوی بلند صورتی ام را پوشیدم و به همراه شلوار و شال آبی ام را هم پوشیدم و بیرون رفتم...
هردو منتظر نگاهم کردند...
romangram.com | @romangram_com