#پادشاه_من_پارت_279
نفس راحتی کشیدم و موبایلم را به گوشم چسباندم:"ببخشید امیرحسین مامانم یهو اومد
اتاقم..."
_"خب ....من الان چیکار کنم؟؟؟"
متعجب گفتم:"چیو چیکار کنی؟؟؟"
_"کی بیام ببینمت و با خانوادت صحبت کنم؟؟"
جیغ خفیفی زدم:"نهههه..."
_"چی چیو نه...من نمیتونم صبر کنم..."
خندیدم :"فعلا خواستگاری نه امیرحسین...بهتر همدیگه رو بیشتر بشناسیم...تو منو من
تورو...یه وقت دیدی منصرف شدی...پس صبر کن...باشه عزیزم؟؟"
لحنش متعجب و کمی ناراحت شد:"یعنی چی؟؟؟دوسال استادتم و کامل میشناسمت...منصرف
بشم؟؟؟پاییز نکنه....نکنه خودت منصرف شدی؟؟پاییز آره؟"
از جایم بلند شدم و روبه روی آیینه ایستادم...به خودم نگاه کردم:"نه اصلا منظورم این
نبود...شاید عشق تو به من زود گذر باشه...شاید بعد یه مدت ازم سیر بشی...خسته بشی...شاید
پدرت اجازه نداد که با من پایین شهری ازدواج کنی...و هزار شاید دیگه..."
_"چه شاید های مسخره ای...منو دست انداختی؟؟؟پاییز خودت میدونی که من اگر حرفی رو که
میزنم با کلی فکر میگم...بچه ام نیستم که پدرم درمورد زندگیم تصمیم بگیره...سی سالمه...تو
عشق اختلاف طبقاتی مهم نیست...بعدشم مگه من خودم میلیاردرم؟؟؟لطفا این فکر ها رو از تو
ذهنت خط بزن..."
لبخندی زدم:"تو خونه و زندگی ما رو ندیدی که...روت میشه به اقوامت بگی زن من فلان جا
romangram.com | @romangram_com