#پادشاه_من_پارت_253
سرم را تکان دادم:"توقع داشتید برم؟؟"
سرش را پایین انداخت:"نه...برو دفتر اساتید کیف منوبیار..."
متعجب نگاهش کردم:"جان؟؟؟"
خیره نگاهم کرد:"قلبم داره نا آرومی میکنه قرص هامو میخوام..."
قلبم تیر کشید...
با لحنی گفت که تمام غصه های عالم به دلم نشست...
قلبم طاقت ناآرامی قلب عشقم را نداشت...
تند سر تکان دادم:"چشم استاد الان میارم..."
لبخندی تحویلم داد و وارد کلاس شد...
تا دفتر اساتید دویدم...
پله ها را هم دوتا یکی کردم تا زودتر برسم...سریع در زدم و وارد شدم...
یکی از استاد ها نگاهم کرد:"چی شده خانوم یگانه؟؟؟"
آب دهانم را پایین فرستادم:"ببخشید استاد کمالی کیف استاد کاشف کدومه؟؟؟"
به کیفی اشاره کرد...سریع کیف را برداشتم و لیوانی پراز آب کردم و با بااجازه ای از دفتر بیرون
رفتم...
قلب منم بی قرار شده بود...
در کلاس را باز کردم و گفتم:"استاد اجازه هست؟"
سرش را به معنی بله تکان داد...
کیف و لیوان را روی میز گذاشتم و خواستم کنار لیلا بنشینم که استاد گفت:"خانوم یگانه؟"
romangram.com | @romangram_com