#پادشاه_من_پارت_252

به در کلاس که رسیدم امیر حسین و همان فرد ویلچری هم رسیدند...
لیلا دستپاچه شد و هول گفت:"س...سلام استاد..."


امیرحسین اما به من نگاه کرد و جواب لیلا را داد و گفت:"دیر اومدید...چرا؟؟؟"
لیلا به من اشاره کرد:"چیزه...استاد پاییز یکم دیر اومد منم منتظرش بودم..."
سرش را تکان داد:"صحیح....پاییز خانوم دیر اومدن..."
به لیلا چشم غره ای رفت و زیر لب گفتم:"احمق..."
امیرحسین به در اشاره کرد:"خانوم امیدوار شما بفرمایید داخل...پاییز خانوم هم میتونن بیرون
منتظر کلاس بعدی بایستند ...سر کلاس من تشریف نیارید....."
پوزخندی زدم و پسر جوان معلول روی ویلچر نگاه کردم و سرم را تکان دادم که لیلا گفت:"وای
استاد نه توروخدا....دیر نکردیم که...همزمان رسیدیم...اجازه بدید بیاد داخل..."
امیرحسین ویلچر را داخل کلاس برد:"خانوم یگانه قانون کلاس های من رو میدونند..."
در کلاس بسته شد...
امروز انگار از روی دنده بدخلقی و بی اعصاب بلند شده بود...
کیفم را از روی دوشم برداشتم و در دستم گرفتم و به دیوار کنار در تکیه کردم....
میدانست من امروز فقط با او کلاس دارم...
پانزده دقیقه ای گذشت...
صبرم تمام شد یا باید میرفتم خانه یا راضی اش میکردم که سر کلاس بنشینم...
خواستم در بزنم که در کلاس باز شد...
امیرحسین با همان اخم همیشگی اش نگاهم کرد:"شما که هنوز نرفتید؟؟"

romangram.com | @romangram_com