#پادشاه_من_پارت_227

برکشتم و به پدرم نگاه کردم...
لبخندی عمیق تر شد...
چشمکی برایش فرستاد و بی صدا گفتم:"عاشقتم..."
لب خوانی اش خوب بود...لبخندی در جواب حرفم زد و نگاهش را به امیرحسین انداخت...
امیرحسین بی مقدمه گفت:"ببخشید که رفتم بیرون و معطل شدید...خب چی میل دارید؟؟"
این را گفت و منو را دست پدرم داد...
کمی که گذشت خودش گفت:"راستش کباب برگ های اینجا حرف ندارن..."
پدرم منو را بست و روی میز گذاشت:"پس همونو سفارش میدیم..."


امیرحسین نگاهی سوالی به من انداخت....میخواست نظر من را هم بداند...
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم...
گارسون را صدا زد و خواست سفارش بدهد که مادرم گفت:"من نمیخورم برای من نگیرید..."
سوالی نگاهش کردم:"چرا مامان؟؟؟"
لبخندی زد:"میل ندارم پاییزم..."
دستش را که روی میز بود را گرفتم:"آه مامان...یه شبه ها..."
خواست در جواب چیزی بگوید که پدرم گفت:"منو مریم باهم میخوریم..."
خندیدم:"آها از اون لحاظ...باشه..."
امیرحسین هم لبخند محوی زد و سفارش داد...
جایم را با مادرم عوض کردم...
چه روز خوبی بود امروز و چه شبی شود امشب...

romangram.com | @romangram_com