#پادشاه_من_پارت_226

پاهایش را داخل گذاشت و چشم هایش را بست...
نامنظم نفس میکشید...
جلوی پایش زانو زدم و از پایین به بالا نگاهش کردم:"امیرحسین خوبی؟؟یه چیزی بگو خب
نگرانم..."
یک لحظه خجالت کشیدم از گفته ام...
اما حرف بدی نزدم...
لای چشمانش را باز کرد و لبخندی زد:"خوبم...همین که تو گفتی امیرحسین خوب شدم..."
من هم لبخند زدم...


اما از خجالت سرم را پایین انداختم...
چقدر ماه بود این بشر...چقدر مهربان بود...
از جایم بلند شدم و کنار در ایستادم:"میگم استاد اگر حالتون بده میخوایید بریم؟؟؟"
چشم هایش را در چشمانم انداخت:"نه...صبر کن الان می ریم داخل..."
سری تکان دادم و گوشه شالم را گرفتم و مشغولش شدم که در ماشین بهم خورد و صدای
امیرحسین در گوشم پیچید:"از اینکه اومدی سراغم ازت ممنونم...خیلی مهربونی بیشتر از اون
چیزی که تو تصوراتم بود..."
دست هایم را مشت کردم تا جیغ نکشم...از خوشحالی فریاد نکشم...
مشت کردم که نفهمد چقدر عاشقش هستم با حرف هایش مرا دیوانه میکند...
باهم وارد رستوران شدیم...
لبخندی روی لب هایم نشاندم و سریع سر جایم نشستم...

romangram.com | @romangram_com