#پادشاه_من_پارت_223
برای اینکه سر صحبت را باز کنم گفتم:"میگم استاد به بابا مامان من اینجوری نیگا نکنا....اینا
انقدر مهربونن...با محبت و صمیمی و پر حرف..."
با این حرفم خندید:"چرا؟؟؟؟"
منم خندیدم و آرام که مثلا آنها نشنوند گفتم:"آخه همش دارن باهم حرف میزنن...من که انگار
نیستم ولی دوتایی میترکونن تو حرف زدن...اونم چه حرف هایی عاشقانه...یه همچین مامان بابایی
دارم من استاد...اصن بخاطر همینه من انقدر خوشبختم...چی فکر کردی؟"
رنگ چشم هایش را غم گرفت اما خندید....
خنده اش را زود جمع کرد:"پدر و مادر من زیاد باهم حرف نمیزدن...یعنی مادرم زیاد اهل حرف
زدن نبود...بیشتر با برادرم امیر علی گرم میگرفت...من و پدرم هم انگار نبودیم...نه اینکه مادر
بدی بود...نههه اصلا...من عاشقش بودم و هستم...اما خب مثل مادر تو نبود که باهام حرف بزنه یا
ازم تعریف کنه یا هر چیز دیگه...میدونی بعضی هارو هر چقدر بخونی خسته نمیشی...بعضی هارو
هرچقدر گوش کنی عادت نمیشن برات....بعضیا هر چقدر که تکرار بشن بازم ب کرَند و دست
نخورده...دیدی؟؟؟؟بعضی ها تمومی ندارن مثل مادر...من زیاد طعم داشتنش رو نچشیدم اما تمام
اینارو حس کردم...قدر مادرت رو خیلی بدون...که اگه تنهات گذاشت مثل من حسرتش رو
نخوری..مادر...خوش به حالت که داریش پاییز..."
دلم گرفت براش...
چقدر بغض تو صداش مشخص بود...
لبم را به دندان گرفتم و نگاهی به مادرم کردم...
او اشک ریخته بود...خواسته یا ناخواسته...
romangram.com | @romangram_com