#پادشاه_من_پارت_222

برگشت و نگاه معناداری انداخت...خندیدم:"جون مامان من از اون دسته دخترا نیستم...جون
تو.."
لبخندی زد و به پدرم نگاه کرد...
دستش را کشیدم:"اع مامان انقدر نگاه نکن بابامو...ولش کن یه امشبو با من خوش باش..."
خندید و دستم را فشرد:"هووی مهربونم...بیا بریم انقدر مزه نریز...یکم جلوی استادت سنگین و
باوقار و خانوم باش..."


از حرص دندان هایم را روی هم ساییدم:"یعنی نیستم...ایول بابا دمت گرم..."
دور یک میز سه نفره نشستیم....
یک میز گرد...
پدرم روی به روی همسرش و من رو به روے...
دست هایم را روی میز گذاشتم که مادرم سرفه ای کرد و گفت:"آقای کاشف شما اهل ایران
هستید؟؟؟منظورم اینه که خارج از کشور به دنیا نیومدید یا اینکه چندسال اونور باشید؟؟؟..."
امیرحسین اینبار با گنگی به من نگاه کرد و گفت:"نه خانوم یگانه تاجایی که به یاد میارم ایران
بودم..."
مادرم سری تکان داد و لبخند محوی زد:"شرمنده اینقدر سوال پرسیدم..."
امیرحسین لبخند دندان نمایی زد:"خواهش میکنم..."
پدرم سرش را پایین انداخته بود سکوت کرده بود...
مادرم هم همینطور...
امشب حالشان چرا اینگونه بود را خدا میدانست...

romangram.com | @romangram_com