#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_179

بهار فقط نگاهش كرد اميد نگراني را در چشمانش ديد و احساسش را درك كرد به طرف مادش برگشت و گفت:مي خورم مادر جان حيف كه بهار مثل من عاشق دلستر نيست و يك ننفس نيمي از ان را سر كشيد

-بهار نمي خواهي امتحان كني؟زياد بد مزه نيست ها.

-نه فقط از خوردن تو ميتوانم لذت ببرم

مادر لحظه اي بر شمايلش چنگ انداخت پس از شنيدن جواب رد بهار نفس راحتي كشيد اقاي سپهرنيا به ظاهر حواسش نبود اما فقط همسرش ميدانست شش دانگ حواسش به اميد است

خانم سپهرنيا در دلستر اميد دارويي را كه فرانك اورده بود ريخته بود

اميد نيم ديگر را هم سر كشيد

بهار گفت:راه بيفتيم اميد؟

-البته عزيزم من اماده ام

مادر ارام پرسيد:كجا ميرويد؟

-اطراف اصفهان بهارانجا كاري دارد كه بايد انجام دهد حيف كه امشب و فردا بليط هواپيما نبود والا اخ... و دو دستي زير شكمش را گرفت

مادر گفت:چي شد؟

بهار ساكت نشسته بود و منتظر بود هر ان اميد بزند زير خنده و بگويد:چه زود رفتي سر كار مادر اما اميد نگفت كم كم بهار هم نگران شد ناله هاي اميد تمامي نداشت چند دقيقه بعد اميد گفت:حالم خوب است بهار نگران نباش.

و بعد راست ايستاد بهار با بغض گفت:چي شد؟

romangram.com | @romangram_com