#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_165
دكتر در تمام اين سالها در خدمت اين خانواده بوده و هر وقت بر سر اين نور چشمي حاضر مي شد مادر را با ديده گريان و لحن پريشان پدر را با همين چهره نگران ديده بود
-جاي نگراني نيست پسر شما خسته است احتياج به استراحت دارد قسمتي از قواي بدنش را از دست داده كه مرور زمان به دست مي ايد بگذاريد تا هر وقت كه دلش خواست استراحت كند
-پس يعني....
-گفتم كه جاي نگراني نيست
اقاي سپهرنيا گفت:هيچ سفارش و تذكري را از ياد نبرديد؟
-نه گفتم كه پسر شما فقط خسته است همين
پدر و مادر نفس راحتي كشيدند و دكتر را بدرقه كردند.
بهار برخلاف ميل اقا و خانم سپهرنيا بر بالين اميد نشسته بود خودش خوب ميدانست اميد تا چه حد دوستش دارد.فكر كرد:بيچاره اميد اگر ميدانست من توي چه فكري ام شايد هرگز حاضر نميشد به خاطر من كاري بكند همان موقع تلفن همراهش زنگ زد با ديدن شماره سامان با سردي و بي ميلي دكمه ابي را شمرد و اهسته گفت:الو...زياد نمي توانم حرف بزنم.
-پس چرا زنگ نمي زني؟
-نتوانستم مگر قرار نشد فقط منتظر تماس من باشي حالا زياد هم كه دير نشده؟
-خوب تعريف كن الان كجا هستيد؟؟؟؟؟؟؟
-گفتم كه در موقعيتي نيستم كه همه چيز را برايت تشريح كنم منتظر تماس من باش... و دستگاه را خاموش كرد
بهار همانطور كنار تخت اميد به خواب رفت خانم سپهرنيا هر نيم ساعت يك بار در اتاق خواب را تا نيمه باز ميكرد و نگاهي به پسرش انداخت اين بار چشمش به بهار افتاد كه چشمانش را روي هم گذاشته بود در را با غيظ بست و از پله ها پايين رفت نشست روي يكي از مبلهاي استيل
romangram.com | @romangram_com