#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_164


صداي گريه مادر اميد بلند شد

-تو خبر نداري با ما چه كردي اميد ديگه نمي توانيم توي شهر سرمان را بالا نگه داريم كارمان به جايي رسيده كه هر احمقي به ريش ما ميخندد فرانك بي چاره همان شب دست به خودكشي زد و اگر زود به بيمارستان نمي رسانديمش تمام كرده بود اينها براي تو مهم نيست اگر مهم بود....

-بس كنيد ديگر پدر من خسته ام احتياج به استراحت دارم فردا هم ميتوانيم در اين مورد حرف بزنيم

-تا دست اين دختره توي دست توست توي اين خانه جايي نداري

بهار خواست دستش را رها كند اما نتوانست

-بسيار خوب من هم از اين خانه ميروم براي هميشه.

-مي روي؟تو حاضري به خاطر اين دختر خانه خودت پدر و مادر خودت را كه كسي جز تو را ندارند ترك كني؟

اميد سرش را انداخت پايين.

-بعد از ده سال خدا تو را به ما داد كه به زندگي اميدوار باشيم تمام علايق را به وجود تو بستيم حالا به همين راحتي مي خواهي به خاطر كسي كه حاضر شد عشق و ارزوهاي تو را در برابر مبلغ ناچيزي بفروشد از من و پدرت بگذري به خدا اين حقش نيست اميد

و شروع كرد به گريه كردن سر اميد چون وزنه اي روي شانه اش افتاد و چشمانش سياهي رفت دست بهار را محكم فشرد نقش زمين شد در اين بين بهار هم تعادلش را از دست داد و روي سينه اميد افتاد در ان لحظه دست اميد باز شد و بهار توانست دستش را بيرون بكشد پدر و مادر به سمت اميد دويدند بهار گوشه اي ايستاد بود . مي گريست.

دكتر لوازمش را ريخت توي كيف چرمي اش

-حالش چطور است دكتر؟


romangram.com | @romangram_com