#نیش_پارت_90


شکوفه –بله بله چشم فرحناز خانم حتما خدمت می رسیم، به دختر خانما سلام برسونید ان شاا... سال خوبی داشته باشید، ... گوشی ... از من خدافظ، حنانه جان بیا مامان ... پیروز خان می خوان با شما صحبت کنن!

حنانه حتی از شنیدن نامش هم منزجر بود چه برسد به شنیدن صدایش ... قبل از اینکه گوشی را بگیرد شکوفه چند کلامی با او صحبت کرد و عید را تبریک گفت. حنانه گوشی را گرفت و به محض اینکه پیروز گفت الو، دستش را با نفرت روی شاسی تلفن فشرد و چند ثانیه نگه داشت و در همان حال مشغول سلام و احوالپرسی شد و با گفتن اینکه “باشه مزاحمت نمیشم بعد به گوشیت زنگ میزنم “ به صحبت نمایشی اش پایان داد.

پیروز هم چاره ای جز صحبت کردن دروغی ندید اما خط و نشان کشید حال ِ حنانه را بعدا بگیرد. فکرش را نمی کرد حنانه هنوز از دستش دلخور باشد و اصلا چنین انتظاری از او نداشت.

شکوفه تا امدن امیر حرفی نزد و مشغول حاضر کردن چمدانش شد اما به محض ورودش مو به موی حرفهای فرحناز را برای او گفت و با خشونت به حنانه گفت: دارم برای هزارمین بار می گم وای به حالت اگه پسره از نامزدی برگرده، اونوقت جات پیش اون ننه ی پتیاره ته ... ببین کی گفتم امیر خان بعدا حق نداری به من التماس کنی که بچه مه و گناه داره!

روز اول سال کلی غرغر تحویل حنانه دادند و اعصاب خرابش را خرابتر کردند. بدترش این بود که پدرش برای خودشیرینی و جبران ِ کم کاری های حنانه، زنگ زد به پیروز و علاوه بر تبریک عید، سفارش حنانه را هم به او کرد.

پیروز گوشی را قطع کرد و با لحنی شیطانی گفت”ای به چشم پدرزن عزیزم حتما هوای دخترتو دارم ... زبونی ازش کوتاه کنم “

***

سومین روز فروردین ...

حنانه با وسواس زیاد لباس پوشید و ارایش کرد. امروز بالاخره می توانست مادرش را ببیند. موهایش را که همیشه بالا می بست از فرق باز کرده بود و از هر دوطرف دسته ای بیرون ریخته بود، مادرش از این جور تیپ زدنهایش خوشش نمی امد اما حنانه دلش می خواست یک جایی یک جوری اعتراضش را به اینهمه بی مهری نشان بدهد.

شالش را شل بست و ارایش ملیح صورتی کرد و تیپ سورمه ای بنفش زد.

درست وقتی از خم کوچه رد می شد پیروز سر رسید اما چون با پژوی ابی نفتی ِ پوری امده بود، حنانه متوجه اش نشد بوق هم زد اما حنانه سر بلند نکرد زیر لب گفت”کجا می ره که اینهمه حواسش جمعه ... چه آلاگارسونی ام کرده ... اوف “


romangram.com | @romangram_com