#نیش_پارت_89

- الو ... سلام به روی ماهت مامان ... الهی قربونت برم ...

پیروز اهسته پوری را صدا زد و گفت: بابا انقد از الان لی لی به لالاش نذارید!

پوری – وا ... می خوای نقش شوهر و مادرشوهر و با هم داشته باش ...

نسیم دختر ِ 15 ساله و بزرگتر پوری کنار پیروز ایستاد و گفت: دایی کی نامزدتو می یاری ببینیمش ... مامان میگه خیلی نازه

پیروز شکلکی در اورد و گفت: این شکلیه بابا ... خودت ازش سرتری ... مامانت سلیقه ش نم کشیده!

نسیم غش غش خندید و حواس پیروز رفت پی ِمادرش که مشغول سلام و احوالپرسی ِ دوباره شد.

- قربون شما ... والا حنانه جون سایه ش سنگینه نمی یاد اینجا به پیروز گفته، نباید مزاحم خونواده ها مون بشیم فعلا خودمون بریم، بیایم ... نه مسافرت نمی ریم ... راستش نوعید داریم، گفته بودم که پسر ِ خواهرم مرگ مغزی شد و امسال خواهرم نوعید گرفته دو روزی خونه ش می رن و می ان ... من گفتم حنانه جانم ببریم، پیروز میگه خوب نیست الان حنانه جونو ببریم ... نمی دونم این عروس خوشگل ِ ما چرا انقدر سخت میگیره ... یعنی تا شش ماه دیگه ما نباید روی ماهشو ببینیم!

پیروز هی بال بال زد که مادرش حرف را کوتاه کند اما فرحناز نمی دانست با هر کلمه ای که می گوید چه اتشی در دل شکوفه شعله ور می کند. حنانه هم از همه جا بیخبر به صورت برافروخته اش زل زده بود و داشت کم کم می ترسید.

شکوفه – بله جوونن دیگه جوونای این زمونه هم هر کاری خودشون بخوان می کنن ... نه امیر خان نیست ماهم داریم می ریم “ایوانکی “ می دونید کجاست ... . نزدیک گرمسار ِ ... بله دیدن پدرو مادرم می ریم ...

نگاهی به حنانه کردو گفت: نه حنانه امسال با ما نمی اد اخه مادرش داره می اد تهران دیدنش ... منم نخواستم مزاحمش بشم گفتم طفلی راحت باشه!

حنانه توی دلش گفت”چه خالی می بنده ... تو کی منو با خودت جایی بردی که این بار دومش باشه ...

اما راست گفته بود هر سال عید مادرش روز دوم فروردین می امد تهران تا به دیدار اقوام شوهرش برود و در این فاصله او می توانست مادرش را ببیند.

romangram.com | @romangram_com