#نیش_پارت_81
پیروز بی حوصله و دمغ گوشی را روی تلفن کوبید و رو به حنانه با لحن سردی گفت: پاشو بریم بابا!
حنانه برخاست. کیفش را روی دوشش گذاشت و سینی غذا را هم برداشت.
پیروز غر زد: میخوای بیا اینجا گارسونی ... بذار زمین اونو ابرومونو بردی!
حنانه سینی را روی میز گذاشت و با دلخوری راه افتاد اما دستش به دستگیره نرسیده پیروز سد راهش شد و گفت: آهای وایسا بینم ... نیوردمت اینجا که گرسنه ای رو سیر کنم ... تو ظهر به کی گفتی گمشو؟!
حنانه ترسیده و مضطرب سعی کرد نگاهش را به سمت دیگری بچرخاند و کودکانه لب ورچید و گفت: خب ... خب توام اون دفه منو از ماشینت بیرون کردی، فقط نیم ساعت طول کشید تا فهمیدم کجا هستم
نگاه زیبایش را به پیروز دوخت و ادامه داد: مگه من حرفی بهت زدم؟
پیروز نیشخندی زد و ملایمتر از پیش گفت: مگه می تونی حرفی بزنی؟
نگاه حنانه توی صورتش چرخید نگاهش رد اشنایی داشت اما پیروز فکرش رفت جای دیگری نه خیلی دور، همانجا توی همان اتاق روی لبهای حنانه!
حنانه متوجه حالش شد و عقب کشید با دلخوری گفت: خیلی جالبه از من بدت می اد اما فقط منتظر یه فرصتی که خودتو به من ... نزدیک کنی
پیروز به سمت میزش رفت تا سوییچش را بردارد، و همانطور که دنبال دسته کلیدش بود، گفت: به درد کار دیگه ای مگه می خوری؟
حنانه با چشمان گرد و مواخذه کننده نگاهش کرد پیروز گفت: ها ... چیه؟ فکر کردی از اولش برای چی می خواستم باهات دوست بشم ... این قیافه ی تابلوئه خدادای فقط به درد یه کار می خوره!
حنانه حیرتزده و رنجیده گفت: واقعا برات متاسفم!
romangram.com | @romangram_com