#نیش_پارت_79

کیوان صورتش را محکم بوسید و گفت: نه دادا نوش جونت اما منم کف دستمو بو نکرده بودم ... خب حالا خانم بچه ها رو اوردی صفا سیتی!

پیروز مشتی حواله ی بازویش کرد و گفت: گمشو دیگه داری زر زر می کنیا ...

- باشه اقا خوش باشی اصلا حالا که زن گرفتی کمتر می یام سراغت بچسب به عهدو عیال!

توی کلامش هیج دلخوری و رنجشی نبود و پیروز با شوخی خنده بدرقه اش کرد. کیوان رفیق دیرینه اش بود کنار معایبش حسن هم زیاد داشت.

با برگشتن به اتاق باز افکار پر تب و تاب لحظاتی پیش به سراغش امد. حنانه غذایش را خورده بود و خاموش و منتظر روی صندلی با موبایلش سرگرم بود.

با ورودش گفت: بریم؟

پیروز دهان باز کرد حرف بزند که باز تلفن زنگ خورد. با عصبانیت غرید: بر خرمگس معرکه لعنت ...

گوشی را برداشت و داد زد: چته سامان؟

- الو پیروز ...

فقط آنا را کم داشت. چند وقتی بود از دستش خلاص شده بود اَد امشب ...

نفس کوتاهی کشید و گفت: سلام فکر کردم سامان ِ ... خوبی تو؟

- مرسی ... زهر ِ ترک شدم پیروز ... رستورانی؟

romangram.com | @romangram_com