#نیش_پارت_77
پیروز گفت: اره پاشو!
نگاه پر لذت حنانه به قورمه سبزی کجا و نگاه پر لذت ِ پیروز به او کجا؟
با خودش فکر می کرد “جونم چه شبی بشه امشب ... ”
دو سه دقیقه ای گذشت و داشت طراحی می کرد چطور بهترتر حالش را ببرد، که تلفن زنگ زد سامان بود.
- هان سامان بگو؟
- پیروزخان، اقا کیوان اومده، گفنم مهمون دارین اصرار دارن حتما شمارو ببینن!
پیروز کمی ترسید، شاید از اینکه حنانه کیوان را ببیند، اما یاد ِ مزاحمتش برای حنانه شد و با غیظ گفت: بگو وایسه اومدم!
قطع کرد و زیر لب توپید”کره خر ِ الدنگ!
و رو به حنانه گفت: بشین الان می ام!
و در را برویش قفل کرد. حنانه چند لحظه با تعجب به در خیره شد و بعد شانه ای بالا انداخت و با خیال راحت دو سه تا قاشق پرو پیمان از غذایش را خورد. تازه فهمید چه میخورد چون جلوی پیروز بدجوری افه گذاشته بود و باکلاس غذا می خورد.
کیوان را توی سالن ندید و جلوی سامان که برای مشتری فاکتور می نوشت، پرسید: کو پـَ؟
سامان اطراف را نگاه کرد و گفت: نمی دونم لابد رفته بیرون وایسه!
romangram.com | @romangram_com