#نیش_پارت_68


اخم کردو بیحوصله گفت: اقای محترم بنده نامزد دارم چرا خجالت نمی کشید؟

کیوان با پررویی گفت: من خانم، اگه زنم عقد کنم تا روزی که باهاش زیر یه سقف نرم اونو هیچ کاره م حساب نمی کنم!

حنانه کینه توزانه گفت: شما مردی اخه، شما چهار زن می تونی همزمان بگیری ... ما زنای بدبخت پشه ی نر از بغلمون رد شه واسمون حرف و حدیث درست میشه ... بفرمایید بیرون!

کیوان خندید و با سماجت گفت: این چه نامزدیه که شما داری ... من این همه وقته مزاحمتم نه بهش گفتی نه اومده بهت سر بزنه!

حنانه به سمت تلفن رفت و گفت: اونش به خودم مربوطه!

گوشی را برداشت و گفت: میری یا زنگ بزنم صد و ده؟!

و کیوان دست از پا درازتر از فروشگاه بیرون زد. درست از همان شبی که حنانه را دید دلش رفت نه انطوری ... یک جوری که ختم شود به اتاقش ...

انقدر در مودرش حریص شده بود که بالخره دل به دریا زد و زنگ زد به پیروز

پیروز گوشی را برداشت و با لحن شادمانه ای گفت: کیوون کجایی دادا؟

کیوان نگاهی به شهر کتاب انداخت و گفت: یه کاری داشتم طرفای ... اومدم طرفای هفت حوض یه هو ویرم گرفت رفتم تو این مغازهه ...

پیروز جا خورد با تعجب گفت: کدوم ... مغازهه؟


romangram.com | @romangram_com