#نیاز_پارت_476

در اتاق رو بست و اومد كنارم روي تخت نشست ... از اين همه نزديكي قالب تهي ميكردم ...
-نياز ... يه چيزي ميپرسم رك و پوست كنده جوابم رو بده ...
نگاهش كردم و حرفي نزدم ...
-هنوز هم تو قلبت همون جاي هميشگيم ؟
مطمئن حرف ميزد ...
با پوزخند نگاهش كردم ...
-اره ... مثل يك دوست ...
كلافه. دستش رو برد تو موهاش و گفت ...
-نياز با احساست نجنگ ... راستشو بگو ... دوستم داري ؟
-چرا بايد با احساسم بجنگم ... نه ... حتي اگر دوستت هم داشته باشم اينقدر نا خالصي بهم نشون دادي كه نميتونم به همراه شدنت حتي فكر كنم ...
كلافه تر شد و نيم نگاهي بهم انداخت و گفت
-من كه چند بار ازت معذرت خواستم ...
از جام بلند شدم و گفتم
-ميشه من رو برگردوني المان تو همون هتلي كه بودم
-يعني چي؟گفتم كه هر وقت، وقتش شد خودم ميبرمت ...
اخم كردم و عصبي گفتم ...
-بار اخرت باشه كه واسه من تعيين تكليف ميكني ... من خودم ميدونم كي وقتش هست كي نيست ... الان هم اگر دارم مراعاتت رو ميكنم فقط به اين خاطره كه از مامان باباي خدا بيامرزم ياد گرفتم كه به بزرگترم احترام بذارم ...
پوز خندي زد و گفت ...
-الان مثلا داري به من احترام ميذاري؟
-كيان لطفا سر مسئله اي به اين جدي ايه با من شوخي نكن ... گفتم بزرگتر چون منظورم به مامان و بابات و مامان بزرگت بود ... وگرنه تو كه خيلي وقته احترام بزرگ كوچيكي رو از بينمون برداشتي ...
بلند شد و نزديكم اومد و روبروم ايستاد و گفت ...
-پايين منتظرتم ... لباس گرم بپوش ...
بي صدا از اتاق رفت بيرون و من مات و مبهوت به سكوت هاي وقت و بي وقتش مانده بودم ...
لباسم رو با يك پيراهن تنگ قهوه اي تا زانو عوض كردم و پالتو مشكي رنگم رو برداشتم و از در رفتم بيرون ...

@romangram_com