#نیاز_پارت_475
-جدي خيلي زياده براي دختري تو سن و ساله تو ...
-بله ... اما ديكه زندكي هميشه روي خوشش رو كه به ادم نشون نميده ... اما خدا رو شكر راحت تر از اون چيزي كه به نظر ميرسه باهاش كنار اومدم ...
-چقدر خوب ... اما من اصلا باهاش كنار نيومدم ... از وقتي باباي كاوه از پيشمون رفت ... هنوز نتونستم با رفتنش كنار بيام ... بنده خدا سني هم نداشت ... اما تو جووني، تازه اول راهي ... چند وقت ديگه كه ازدواج كردي بچت اومد تازه طعمه شيرينش رو ميچشي ...
-من هم كمي عادت كردم ... درسته كه اذيتم ميكنه ... اما من از وقتي ده، يازده سالم بود و مامان و بابام رو از دست دادم تنها شدم، پس يه جورايي خميرم با اين تنهايي شكل گرفته ...
-ديگه وقتشه كه از تنهايي هم در بياي ...
خنديدم و گفتم ...
-فعلا زوده ...
-من سن تو بودم كاوه شش سالش بود ...
-آخي ... پس مامان جوون بوديد ديگه ... اين كه خيلي خوبه ...
كيان از در اومد. تو و نگذاشت ادامه حرفم رو بدم ...
-نياز برو حاضر شو با من بيا ... من يه جلسه كاري دارم ... بيا بريم ...
باز دستوري باهام حرف زد ...
-نه مرسي تو برو ... من اينجا ميمونم ...
اخي كرد و گره كراواتش رو تنظيم كرد و گفت ...
-بهت ميگم بيا بريم ... زود باش منتظرتم ...
كمي دو دل شدم ... براي موندن ...
-برو نياز جان ... برگشتي با هم حرف ميزنيم ... اين كيان هم تنها نره ...
دليلي تو اصرار براي موندنم نميديدم ... چون مهمون بودم و بايد مطيع صاحبخونه ميبودم ... با كمي دلخوري اما پنهون از ميميك صورتم. همراه با ببخشيدي كوتاه از در رفتم بيرون ...
رفتم تو اتاقم و كمي نشستم ...
هنوز نشسته بودم كه ديدم در اتاقم چند ضربه بهش خورد ...
بعد از يك ضربه در باز شد و كيان اومد تو ...
-چرا جلو جمع هي ساز مخالفت رو كوك ميكني ...
اخم كردم و همونطور كه نشسته بودم گفتم ...
-كي من رو بر ميگردوني ؟ حد اقل برام اتوب*و*س بگير ...
@romangram_com