#نیاز_پارت_308
اما کدوم کیف ؟
کیفم رو تو خونه جا گذاشته بودم ..
فکر برگشت رو با*ل*ک*ل از سرم بیرون کرده بودم ... ناچار حرفی نزدم تا به خونه سولماز برسم ...
بدنم میلرزید ..شوک بدی بهم وارد شده بود دستم رنگ کبودی به خودش گرفته بود و قطره قطره خون ازش میرفت . ..خودم رو با هزار بد بختی نگه داشتم ...
از اونجایی که ساعت هفت بود حد اقل کاری میتونستم بکنم تا آبروریزی بیشتر از این پیش نیاد گریه کردن رو بزارم برای بعد تا آرایشم که از شانسم امروز کمی غلیظ تر بود نریزه و پخش صورتم نشه ...
-باید اینجا باشه دخترم ..
-بله بله دقیقا همینجاست فقط شرمنده شما لطف میکنید دو دقیقه اینجا صبر کنید تا من پول رو براتون بیارم ؟
-آره بابا جان برو بیار ..
از ماشین پیاده شدم و مثل جت رفتم دم در و زنگ رو زدم ...
-بله ؟
صدای سولماز رو شناختم ولی باز برای اطمینان پرسیدم
- سولماز خودتی؟ یک دقیقه بیا پایین کیف پولت رو هم بیار ..
کمی مکث کرد و بعد زود گفت
-باشه صبر کن ...
شدت درد دستم بیشتر شده بود ...
سولماز که اومد پایین از تو وهله اول متوجه آسیب های ریز و درشت من نشده بود و من رو سفت ب*غ*لم کرد و گفت
-سلام نیاز ..عزیزم مثل همیشه ناز و ج*ی*گ*ر ..چی شده ؟
اینقدر تو شوک بودم که شکمش رو فراموش کردم ببینم و فقط حال خوش رو پرسیدم
-سلام تو هم مثل همیشه خوشگلی ..فقط بیا اول اگه زحمتی نمیشه این پول تاکسیه من رو حساب کن ..
عجیب نگاهم کرد و گفت
-حالا چرا تاکسی ؟لیموزین میگرفتی باز هم من حساب میکردم ...
-کم نمک بریز ماجراش طولانیه الان وقتش نیست ..کیفم رو جا گذاشتم خونه ...
-شوخی کردم بابا ..صبر کن تا بیام ..
بنده خدا رفت حساب کرد و اومد ...
@romangram_com