#نیاز_پارت_305

-بله دوست قدیمیم بود پنج ماهه بارداره دوستهامون همگی براش ولیمه گرفتن تا اسمش رو انتخاب کنن ...
-چه با مزه ... پسره یا دختر ؟
یاد بابام افتادم ..دختر عشق باباشه بابا عاشق کاراشه ..همیشه اینو برام میخوند ..روی دو چشمون بابا دخترم فقط جاشه ..
-یه دختر..برکت خونه ... بابام همیشه میگفت ...
-خدا رحمتش کنه ...
-خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ... کارم داشتین انگار !
-آهان آره ..ام چطوری بگم یعنی میدونم چطوری بگما ولی نمیدونم از کجا شروع کنم ...
اینقدر مشتاق شدم که خودم پیش قدم شدم و گفتم
-خیلی راحت و بی تعارف از وسطش شروع کن عزیزم ... بعدش با هم مسیله رو میشکافیم ..
میخنده و با اضطرابی که خیلی راحت میشه ازش دید میگه ..
-نیاز دخترم من و فریدون الان حدود سه چهار ماهی میشه که تو رو میشناسیم ..هم ما با تو راحت بودیم و هستیم هم اینجوری که معلومه تو با ما ..از زندگی و بچه هام و گذشته هاشون هم چیزی رو ازت پنهون نکردیم ..ظاهر و باطن ..
فقط فرصت میشد با سر و لبخند حرفهاشو تایید کنم ... اما چیز جالبی که به نظر میرسید گفتن این حرفها بود ...
-راستش از روز اول که دیدمت دوست داشتم بی تعارف بهت بگم که بیای و عروسم بشی ..آرش تو زندگی از زن خیری ندید دلم میخواست تو با شادی و متانتی که داری خونه آرش و نوید رو نورانی کنی ..ولی هر دفعه که خواستم بگم این فریدون نگذاشت تا اینکه بالاخره از حرفهای تو جاده که بین تو و آرش رد و بدر شد فریدون هم یک دل نه صد دل راضی شده به این وصلت ..آرش هم راضیه ... دو باری موضوع رو وسط کشیدم اون هم چندان بی میل نیست ..راستش بی تعارف بگم از وقتی شنیدم قبلا تو زندگی تو هم کسی بوده یه خرده ته دلم لرزید اما فریدون تونست قانعم کنه تا الان بتونم با خیال راحت تری بیام ازت خواستگاری کنم ..به قول فریدون هم موقعیت آرش حالت عادی برای کیس ازدواج نیست هم موقعیت تو که چندان راحت به نظر نمیرسه ... نمیخوام حرفهام رو بد برداشت کنی اما تو زندگی جفتتون باید گذشته ای باشه تا بتونین با هم کنار بیاین ...
دنیا رو سرم خراب شد ... بالاخره باید منتظر این روز ها میبودم ... چرا که من هم جزیی از استثنا ها هستم البته اگر بخوام با یک پسر خونواده دار و با اصل و نسب ازدواج کنم ..بهم بر خورده بود ... من یک خبطی کرده بودم که خیلی شخصی بود و اصلا هم یادم نمیاد اشاره ای حتی بهش کرده باشم اما این زن چطور تونست به خودش اجازهبده من رو با پسرش که یک پسر ده ساله هم داره مقایسه کنه ... اخم نسبتا شدیدی رو صورتم میشینه و برای کنترل کردنش و تنظیم اعصابم لبخند سختی رو لبهام میارم و میگم
-خانوم خلعتبری ببخشید که حرفتون رو قطع میکنم اما خیلی جالب نمیتونم با این سن و سالی ک به عنوان یک دختر مجرد ازم گذشته خودم رو بزنم به اون راه و هی بگم منظور تون رو دقیق بگین حالا هم متاسفانه یا خوشبختانه من منظورتون رو دقیق فهمیدم ازدواج من با آرش پسر گلتون اما خانوم خلعتبری هیچ توجه کردید که آرش جان چند سال از من بزرگتره ؟ یا اینکه موقعیت من به هیچ وجه حاد به حساب نمیاد .. برای رد کردن این در خواستتون دلیلهای منطقی و زیادی دارم اما اگر به کار نمیبرم فقط به این خآطره که نا خوآسته ممکنه دلی شکسته بشه ..من هم شما و فریدون خان و آرش و آیدا جونکه هنوز ندیدمشون رو دوست دارم باید این رو هم مجددا بگم که آرش یک پسر بسیار مهربون و دوست داشتنی و دختر پسندیه اما موقعیت آرش بری ازدواج با من اصلا هماهنگ نیست ..نه اینکه بخوام بگم معیار من برای ازدواج بالاست ... نه من همیشه سعی کردم واقع بین باشم اما من سر سفرتون نشستم و نون و نمک خوردم باید رسم رو به جا بیارم و با وجدانم با شما حرف بزنم نمیتونم از سر معده بهتون قول بدم و بعدش بعد از چند سال مثل هانیه خانوم بزنم زیر همه چیزو آخرش هم باز علی بمونه و حوضش ..من اصلا در خودم نمیبینم که به عنوان مادر یک پسر بچه ده ساله وارد زندگیه مردی که کمه کم سیزده سال ازم بزرگتره بشم ... این دو تا از مواردی بود که فکر میکنم کافی باشه برای منفی بودن پیشنهادتون ... اما باز هم میگم آرش اینقدر دوست داشتنی هست که هر دختری اگر موقعیتش رو داشته باشه با سر میاد و زنش میشه اما من در خودم نمیبینم ..من از ده یازده سالگی مادر و پدر نداشتم چطور میتونم برای پسری که هیچ ارتباط خونی و عاطفی با من نداره مادری کنم شاید که نه صد در صد خیلی ها میتونند اما متاسفانه من عاجزم ...
جنگ اول به از صلح آخر ... حرفم رو زدم و خیال خودم رو راحت کردم ... تام مدت سعی کردم خیلی مودبانه جوابم رو بدم و ناراحتی خودم رو به زبون نیارم ..
خانوم خلعتبری جوابش رو گرفت واینجوری که مشخص بود به ظاهر هم بود خیلی مهربون و منطقی پذیرفت که من و آرش نیمه گمشده هم نیستیم ...
از فردا فکر میکردم همه چیز تغییر میکنه اما رفتار ها مثل قبل بود همونقدر ساده و بی ریا..فقط نگاه های آرش طور دیگه ای بود ..فکر کنم حس کنجکاویش نسبت به من شدت گرفته بود ...
پس فردا شب مهمونی سولماز بود و من باید آماده برای رفتنم میشدم ...
تو اون دو روزی که فرصت داشتم به هر بهونه ای برنامه خریدم عقب میافتاد تا اینکه صبح روز پنجشنبه دل رو زدم به دریا و از خونه زدم بیرون
خیلی وقت بود تو تهران نگشته بودم دلم تنگ شده بود ...
تاکسی گرفتم و رفتم مجتمع تجاری تیراژه ..تعریفش رو شنیده بودم ...
از اونجایی که مهمونی حالت ولیمه داشت از شر انتخاب لباس شب خلاص بودم ...
از پشت رگالها یک پیراهن کوتاه سبز یشمی بد جور چشمم رو گرفته بود ... کوتاه بود اما خیلی دلبر بود ...

@romangram_com