#نیاز_پارت_304

-چی بگم والله حق داری اون کیان شیطونی که من دیدم اگه باهاش میرفتی تا آخر عمرت باید زاغ سیاهشو چوب میزدی نکنه با یکی دیگه بپره ... الانم معلوم نیست با کدوم بد بختی داره زیر آبی میره ..
معلومه کم هم بی خبر نیست ازش اما اصلا دوست نداشتم ازش بشنوم چون میدونستم باز هوایی میشم ... درسته که من با بلایی که سرم آورده ازش ناراحتم اما هنوز خودم رو نمیدونم اب خودم چند چندم ...
-چرا کدوم بدبخت خودش از همه بدبخت تره ..م*ر*ت*ی*ک*ه ادعا ... حال بهم زن ... همون بهتر دورم کمتر میبینمش ...
-آره خب این هم یه حرفیه ... بی خیال خودمون رو بچسب ... تیپ کنیا ... اون پسره عرفان هم هست ...
فکر کرده من هنوز همون نیاز پر شر و شورم ...
-هست که هست سولماز بی خیال ج*ی*گ*ر من راه زندگیم رو پیدا کردم ..
-اوهوک ... اونوقت میشه بپرسم تو این راه کدوم شاهزاده ای سوار بر خرش میاد دنبالت ؟
-اینجاش رو اشتباه کردی شاهزاده من اصلا اسب و خر نداره چون خودش همه کاره خودشه تازه از دل و جون به من هم سر ویس میده ..
بلند میخنده و در آخر میگه
-جون واسه این گزینه ... ج*ی*گ*ر خانوم پس من روت حساب میکنما
جوابم رو بهش دادم و بذای اطمینان ازش پرسیدم
-باشه راستی احیانا اجازه همراه داریم یا نه ؟
-حالا چون شمایید با اون گزینتون تشریف بیارید ..
من منظورم آرش بود این فکر کرده واقعا تو زندگی من گزینه ای هست ...
-باشه عزیزم ..خونه خودتونه دیگه ...
-آره گلم دیر نکنیا ...
-نه خدافظ ج*ی*گ*ر ...
گوشی رو قطع کردم و رفتم تو فکر ..به همه چیز فکرم خطور میکرد ... باز همش ختم میشد به بد و بیراه گفتنهام به کیان ... م*ر*ت*ی*ک*ه ع*و*ض*ی برداشته از نبود من سو استفاده کرده و دروغ گفته که برای من کار پیدا کرده و من رو اعزام کرده به اصفهان ... معلوم نیست اصفهان از کجاش در اومده ... همون بهتر که نیست ..همخودش هم آریا خانش ...
دیگه شده بود عادت تا کمی بهش فحش نمیدادم شب چشمهام بسته نمیشد ...
خواستم بخوابم که خانوم خلعتبری با یک تک ضربه به در وارد شد و ازم خواست تا کمی باهم صحبت کنیم ..
صورتش جدی به نظر میرسید اما کمی هم اضطراب داشت ... ته دلم خالی شد فکر کردم اتفاق بدی افتاده ...
-خوابت که نمیاد ...
-نه خوبه بفرمایید ...
-تلفنی حرف میزدی گفتم تموم شه بعدش بیام ...

@romangram_com