#نیاز_پارت_299
هر کاری کردم باز دلم نمیومد خونه پدریم رو بفروشم ... اما از خالی بودنش هم نتونستم بگذرم و سریعا تو فاصله دوهفته بعد از بلند شدنم خونه رو به یک خوانواده هفت نفره اجاره دادم .. خیلی باهاشون راه اومدم ..زن و شوهر خوبی بودند مرد ماهیگیر و زن کمک آشپز ..پنج تا بچه که بزرگترینشون سوم دبیرستان بود و کوچیکترینشون دوم ابتدایی ..تنها خواسته ای که ازشون داشتم این بود که از خانوم خونه خواستم برای شادی روح مامانم به باغچه خونه خوب رسیدگی کنه ... تعمیرات خونه رو تا جایی که امکان پذیر بود انجام دادم و سیستم گرمایی خونه رو تو چند نوبت قسطی رسیدگی کردم چون بچه ها نیاز مبرمی به حمام و تو زم*س*تون به گرما داشتند قسط ماهیانه مخارج رو هم به مرد م*س*تاجر گفتم که به جای دادن اجاره چند ماهی اقساط عقب مونده رو که نصف اجاره چند ماه هم نمیشد تقبل کنه ...
همه چیز شکل عادی به خودش گرفت ... زندگی من تو آپارتمان نقلی و شصت متری که طبقه پایین خانوم خلعتبری بود و کار مترجمی که مشترک باز هم با خانوم خلعتبری انجام میدادم به روزهام شکل و شمایلی خاصدادهبود همراه با کلاس زبان که با اینکه سخت بود اما من رو همون سختی از واقعیت و گذشته تلخم دور نگه میداشت ...
شبها کمابیش یاد کیان میافتادم اما باز به خودم تلنگری میزدم که اون برای همیشه از زندگی من رفته بیرون و فکر کردن به گذشته جز اینکه اعصاب خودم رو بهم بریزم چیز دیگه ای به دنبال نداره ..
روز ها میگذشت و من به همه چیز عادت کرده بودم تا اینکه یه روز وقتی داشتم لیست شمارهای تلفنم رو نگاه میکردم چشمم به شماره سولماز افتاد ... حتی رویی برای زنگ زدن به سولماز هم در من نبود ... با خودم هم لج کردم از بالای لیست شماره هام تمامی افرادی که مرتبط بودند با گذشتم از تلفنم پاک کردم ... حتی کیان رو ... دلم برای خودم میسوخت بدون هیچ دلیلی دوست چندین ساله خودم رو به دست فراموشی سپردم ...
کم کم با شوهر خانوم خلعتبری هم صمیمی شدم و بیشتر اوقات هر سه با هم برای تفریح به دریا و بازار و اماکن دیدنی و یا حتی پیک نیک میرفتیم ... اینقدر مهر این دو در دلم جا کرده بود که مثل یک طفلی که دنبال پدر و مادرش میدود من هم مدام دنبال یک بهونه ای بودم تا برم طبقه بالا و پیش این زن و شوهر بشینم ... مهربون بودند اینقدری که احساس میکردم پدر مادرم رو بعد از سالها به دست آوردم ... هر از چند گاهی از طریق اینترنت با پسرشون که تنها زندگی میکرد و یک پسر ده ساله داشت صحبت میکردند و بعضی وقتها هم بادخترشون که ازدواج کرده بود و سه تا بچه قد و نیم قد داشت گپ میزدند ... از رفت و آمد های زیادم با این خانواده خیلی چیزها دستگیرم شد ..اینکه پسرشون با دختر عمه اش ازدواج کرد و وقتی برای زندگی زنش رو برد پیش خودش بعد از گذشت دو سال و آوردن نوید پسرشون تازه زنش فیلش یاد هندستون میکنه که زندگی تو اروپا جنبه های باحال تری هم داره خلاصه از هم جدا میشن و با اینکه قانون آلمان مادر حق حضانت رو داره بچه رو دو دستی تقدیم بابا میکنه و میره حالا نوید و آرش با هم زندگی میکنند و خواهر آرش که عمه نوید میشه و اسمش آیدا هست همیشه میره و به خونه زندگی این پسر و پدر رسیدگی میکنه و دور از چشم آرش بیشتر آمار روزانه آرش رو به خانوم خلعتبری میرسونه ... از صحنه های جالبی که از این خونواده دیدم این بود که آیدا از شیطنت ها آرش میگفت و آقای خلعتبری که من فریدون خان البتهبا اجازه خودش صداش میکردم سرزنش وار به همه چیز گوش میداد اما خانوم خلعتبری میگفت پسرم تازه فهمیده زندگی یعنی چی شاید اینطوری بتونه هانیه رو فراموش کنه ..
با هیچ کدومشون موافق نبودم اما خب من چیکارشون بودم که بخوام نظر بدم ... گهگداری فریدون خان از گذشته و اشتباهات خانومش برام میگفت و من فقط با لبخند رد میدادم ... بعضی اوقات هم با یکیشون دست به یکی میکردم و اون یکی رو یه خرده اذیت میکردیم ...
خیلی بهم خوش میگذشت ... کاش من هم یک خانواده کوچولو داشتم ..یک فضای خونوادگی که وقتی در خونه رو میبستم همه چی مابین خودمون حل میشد ..تنهایی برام طاقت فرسا شده بود ...
پنج، شش ماهی از رفتن کیان از تو زندگیم میگذشت ...
آبان ماه بود و درختها همگی لباس زرد تن خودشون کرده بودند ...
به این فصل عادت داشتم تا زمانی که مامن و بابا بودند تولدم رو خیلی ساده اما دوست داشتنی با خونواده دایی جشن میگرفتیم از وقتی اونها رو از دست دادم بیشتر دایی کاری میکرد تا من حس کنم که این روز تنها روزیه که به من تعلق داره ... روز تولدم سر رسید ..پاییز بود و باد های شدید و سرد اذیتم میکرد ... امسال با هر سال دیگه متفاوت تر بود ... هر سال دایی بود که بهم حتی یه تبریک خشک و خالی رو بگه اما امسال خودم بودم و خودم ... خواستم به خانوم خلعتبری و فریدون خان بگم که امروز تولدم هست اما باز منصرف شدم و دلیلی ندیدم تا اونها رو تو تکاپو بندازم ... سکوت کردم و تو خونه نشستم ... رفتم لب پنجره و با یک لیوان چای گرم تولدم رو با خودم جشن گرفتم ... دلم هوای بچگی هام رو کرد ... آلبوم عکسم رو گرفتم و رفتم کنار شوفاژ نشستم ... آخرین عکسهای تولدم که تو آلبوم خونوادگیمون جای گرفته بود ... تولدم که آخرین روزهای زندگیم بود که طعم شیرینی داشت ... مامان زنده بود و برام یک تولد به یاد موندنی گرفت ...
با چهار هزار تومن هم کیک خرید و هم گل و باد کنک ... خوب یادمه چهار هزار تومن بود چون خدا بیامرز فکر کرد من ندیدمش دورش بگردم داشت پولهای تو کیف پولش رو میشمرد ...
کادوم وای چه کادوی نازی بود ... یک پلیور دستباف سرخابی که روش عکس خرگوش بزرگی بود و وقتی پشت میکردم نقش هویجش و پشت پلیور دیده میشد ... چقدر مامان اون سال گریه کرد سر فوت کردن شمعهام و موقع بریدن کیکم ... دایی و زندایی آرومش میکردند و من ... من فقط نگاهش میکردم ... تنها جمله ای که یادمه اون شب چند بار تکرار کرد و من رو به فکر میبرد این بود که
کاش بابات هم اینجا بود ... و من هزار بار به این جمله فکر میکردم تو دل خودم میگفتم حالا که نیست اما خیلی خوشحالم که تو رو دارم ...
دستم رو روی عکس مامان و خودم میکشم و قطره اشکم که راحت چکید بهش میگم ...
-مامان ادامه اشکهای اونروزت رو من دارم الان میریزم ... الان میگی باز دارم تکرار میکنم اما مامان بابا برات عزیز بود اما من چی ؟ جفتتون بی معرفت بودید رفتید و من رو تنها گذاشتید مامان از اون بالا میبیی من رو ؟ میبینی چقدر تنهام ؟ دیدی نتونستم تنهایی سربلند زندگی کنم ؟ مامان بابا هم منو دید ؟ دایی چی ؟روم نمیشه ببینمتون ...
شش ماهه که اومدم شمال ولی سرمزارتون نیومدم ... ازم دلخور نشو ... بزار خودم رو جمع و جور کنم باز بشم همون نیاز قدیم با افتخار میام پیشتون ... هر چند که مثل قدیم هم نمیشم اما قول میدم خودم و بکشم بالا الان اصلا هیچ رویی ندارم برای دیدنتون ..مامان خیلی دوستتون دارم ...
شب تولدم هم گذشت و من تک و تنها تولدم رو با یک آلبوم عکس قدیمی جشن گرفتم ...
تو خونه خانوم خلعتبری چند روزی میشه که خبر بازگشت آرش برای یک سفر یک ماهه هست خانوم خلعتبری در پوست خودش نمیگنجه چون اینجوری که قراره همگی با هم میخواستند برگردند چرا که نوبت به شش ماهه دوم زندگی زن و شوهر رسیده بود ... اینبار باید تو آلمان میبودند ...
اینروزها کمتر میدیدمشون چون سرشون گرم خرید برای پسرشون بود و اینجوری که زمزمه اش بود چند روزی شمال میمونند و بعدش هم ده دوازده روز آخر رو میرن به تهران ..این شلوغی روزها برای خونواده خلعتبری باعث میشد من این زن و شوهر رو نبینمشون برای اینکه کمتر جای خالیشون رو حس کنم بیشتر خودم رو مشغول کار کردم ... باز تنهایی تموم وجودم رو گرفته بود ... تازه داشتم به خندیدن های دست جمعی و غذا خوردن ها و شب نشینی ها با این زن و شوهر عادت میکردم ... یه جورایی از اومدن آرش خوشحال نشدم هنوز نیومده پدر و مادرش رو از من گرفت ...
روز موعود فرا رسید ... آرش رسیده بود و پدر مادرش برای استقبال راهی تهران شدند و قرار بر این بود که چهار روزی رو اونجا بمونند و بعد بیان شمال ... طبق صحبتهاشون من رو برای شب اول دعوت کردند ...
باز تجربه گذشته برای چند شب تنها زندگی کردن برام زنده و تکرار شد .. چهار شب مثل چهار سال گذشت ... تمام این چهار شب رو خانوم خلعتبری و شوهرش و آرش تو آپارتمان کوچیکشون واقع در غرب تهران مونده بودند ..من از رو گفته های خانوم خلعتبری در فانتزی خودم شکل آپارتمان و دکوراسیون داخلیش رو چیده بودم ..یک آپارتمان کوچیک اندازه آپارتمان من که الان توش هستم با دکوراسیون کرم و آبی ...
باید قشنگ باشه ..تو تهران دو تا آپارتمان نقلی داشتند و تو شمال هم دو تا که علت داشتن این ملک های کوچیک و بزرگ رو هم طبق گفته خودشون اینجوری باید بدونم که تو ایران ملک همیشه سرمایه زندگی هست ... آدمای پولداری نبودند اما اصلا هم جز قشر پایین محسوب نمیشدند ...
بالاخره برای جمعه شب یعنی یک شب بعد از رسیدنشون من دعوت شدم که برم خونشون و ببینمشون ..
با شوق هر چه تمام تر یک جین ساده مشکی اما تنگ پوشیدم و با یک بلوز مجلسی سورمه ای حریر ست کردم ..موهام رو دم اسبی بالای سرم بستم ..
@romangram_com