#نیاز_پارت_298

تاکسی گرفتم و در بست رفتم خونه پدریم ...
اسبابم خالی شده بود و کلید رو داده بودند دست همسایه ...
حساب کتاب رو هم باهاشون کرده بودم ... کلید رو از پیر زن همسایه گرفتم و وقتی فهمید که برای همیشه اومدم خونه پدریم زندگی کنم با کلی خوشحالی باهام قرار گذاشت که فردا دو تا از کارگرهای معتبر همسایه ها رو میگه بیان تا اسباب رو برام جابجا کنند ...
خیلی خسته بودم ... نرسیده و رسیده روی یه لحا ف سنگین که از روی تختخواب ها پرتش کرده بودم خوابیدم ...
از صبح فقط همون دوغی بود که تو راه خورده بودم ...
چشمهام رو بستم و با خودم زمزمه کردم
- فردا خیلی کار دارم ..ثبت نامم برای کلاس زبان تو بابل یا بابلسر و سریعا دنبال یه کار بگردم ... کار ..از کجا شروع کنم ؟
با کلی فکر و خیال خوابیدم ..
...
شب اولی بود که توی خونه پدریم با تصمیم قاطع برای ادامه زندگی تو اون خونه میخوابیدم ...
دروغه اگه بگم نترسیدم ... خونه کلنگی با اینکه چند وقت پیش تمیزش کرده بودم اما بوی نا همه جا رو گرفته بود صدای کهنگیه در و پنجره وحشتناک رو اعصابم بود ...
با هزار بدبختی چشمهام رو بستم و خوابیدم ...
صبح ها دنبال کار بودم و شبها با ترس و وحشت از تنهایی میخوابیدم ...
تنها کار مثبتم این بود که اسمم رو تو یک موسسه زبان در بابل نوشتم ...
شاید این ثبت نام بود که زندگیم رو طور دیگه ای رقم زد ...
توی کلاس تقریبا ده نفری بودیم که من میانگین رنج سنیشون قرار میگرفتم ..جو کلاس صمیمی بود و چند جلسه ای از کلاس ها میگذشت که باید به زبان آلمانی خودمونرو معرفی میکردیم ..
بعد از معرفی من استاد زبانم که یک خانم شصت ساله بود مشتاقانه به کنکاش از زندگیم پرداخت ... این رو وقتی فهمیدم که سه یا چهار روز متداوم وقت های استراحت به هر طریقی میومد با من هم کلام میشد ..
دقیقا یادم نمیاد بحثمون چجوری شکل گرفت که نتیجش به این منجر شد که من تو مترجمی خیلی برگه های اداری و موسسه های معتبر کمکش کنم و حقوقی به نسبت چشم گیر هم ازش بگیرم..کارم روزانه نبود و ممکن بود تو یک هفته وقت برای سر خاراندن نداشته باشم و تو یک هفته هم بی کار باشم کاملا از جیب بخورم ... در هر صورت راضی بودم ...
تقریبا سه هفته ای میشد که اومده بودم شمال و خودم رو در حد رضایت بخشی جمع و جور کردم ..
با اینکه مدت زمان زیادی نبود ولی خیلی با خانوم خلعتبری صمیمی شده بودم ..از تنهایی و زندگی مجردیم که یا کار بود یا خواب تعریف میکردم و اون هم از نوه های عزیزش که همگی تو آلمان بودند تعریف میکرد و گهگداری از دلتنگیهاش میگفت و در آخر علت موندگار شدنش تو ایران و تحمل دوری از نوه هاش رو علاقه بیش از حدش به شوهر هفتاد و دو سالش گفت و برام توضیح داد که با شوهرش قرار گذاشته که شش ماه به خاطر تمایل و علاقه اون ایران بمونه و شش ماه دوم سال رو هم دو نفریشون با هم به خاطر وابستگی نوه ها برن آلمان ..از نگاه من زندگی شیرین و پر تنوعی بود اما از دید خانوم خلعتبری سختی ها و تلخی های خودش رو هم به دنبال داشت..
بزرگترین لطفی که این خانوم میتونست به من بکنه این بود که به من پیشنهاد همسایگی بده
چند وقتی میشد که چشمهام رو روی نکات منفی خونه بسته بودم اما مزاحمت های وقت و بی وقت جوونهای محل کمی آرامش رو ازم گرفته بود با اینکه چندین بار هم با همسایه قدیمیمون صحبت کردم باز اصرار اون ها به این بود که دختر تنها این مشکلات رو همیشه دنبال خودش میکشونه و تا میخواستم یادم بره تو همون یک ماه پنج مورد ازدواج بهم معرفی کرده بود ...
بهش میگفتم قصد ازدواج ندارم اما اون فکرش جای دیگه ای بود و گمان میکرددلیل من از این جواب چیزی جز گرم بودن سرم در جای دیگر نیست ..دیگه نمیدونست که من هیچ وقت نمیتونم آزادانه حق انتخاب برای همسر آیندم داشته باشم ...
دلیل هام به اندازه ای بود که خودم رو برای نقل مکان به شهر بابل و خانوم اعتمادی رو برای راه آمدن پول پیش خونه وکرایه خونه قانع کنم ...

@romangram_com