#نیاز_پارت_295

-نیاز ... با هر کی میخوای لج کن اما با زندگیت لج نکن با زندگیت بازی نکن ... اشتباهی رو نکن که نتونی جبرانش کنی ...
تو چشمهاش نگاه کردم و با اینکه بغض تو گلوم بیداد میکرد گفتم
-مطمین باش راهی رو برای خودم انتخاب میکنم که فردا روزی اگر با وجدانم تنها موندم جوابگوی اون حد اقل بتونم باشم ...
حسی بهم میگفت که به این زودی ها نمیبینمش ... دلم براش تنگ میشد حتی برای همین جدی نگاه کردنش ...
از ماشین پیاده شدم و از شیشه ماشین بهش نگاه کردم و گفتم ...
-دیدار امروز من و شیما و کاوه فقط به خاطر این بود که ادای احترام کرده باشم وگرنه این رو خوب میدونم که زمانی که تو از زندگیه من بیرون رفتی پدر مادرت هم همزمان با من غریبه شدند اما خب چه میشه کرد بعضی اوقات تنهایی باعث میشه که خودت رو به خیلی ها که ممکنه ازشون از هر لحاظی بالا تر یا پایین تر باشی بچسبونی ... هیچ نترس کیان خان من درسته از کوچیکی سایه پدر و مادر بالای سرم نبوده اما یه دایی داشتم که همیشه بهم گوشزد میکرد که خون اون دو تا خدا بیامرز تو رگهامه پس بی صفتی تو مرامم نیستحدم رو میدونم ... پاتک خوردم اما خوب هم بلدم خودم رو زود جمع و جور کنم ...
اخم غلیظی تحویلم داد و گفت
-نیاز این حرفها چیه میزنی ؟ پاتک از کی خوردی ؟ کی بی صفتی کرده که تو نمیخوای تو مرامت باشه ... درست و راحت حرف بزن تا من بفهمم چی میگی ...
لبخند مسخره ای میزنم و میگم
-الان خیلی خسته ام میخوام برم بخوابم ..
با شتاب از ماشین پیاده میشه و میاد به سمتم ... بازوم رو میگیره و با عصبانیتی که کم هم ازش ندیدم میگه
-کجا ؟ هر چی سعی میکنم باهات ملایم رفتار کنم میبینم جواب نمیده ... قبلا هم بهت گفتم من حوصله ناز کشیدن ندارم اگر هم دیدی یه نیم نگاه بهت کردم فقط به این خاطر بود که لوس بازی تو رفتارت ندیدم اما الان داری با این متلکات و این مسخره بازی هاتو این ناز های خرکیت حالمو میگیری ... اون شب بهت یه پیشنهاد دادم پاش هم وایستام اما یادت باشه بزنه به سرم اون کاریو هم که باهات کردم و فراموش میکنم اون موقعست که بی مرامی رو میفهمی یعنی چی ... حالا هم مثل آدم حرف بزن ببینم چه مرگته ... این ژست های خرکی واسه چیه ...
بازنده من بودم اون برای من خط و نشون میکشید ... دل من ازش پر بود اون به سطوح اومده بود ...
دوست داشتم هه چیز رو براش تعریف میکردم که فکر نکنه من هنوز نمیدونم که نقشه اش برای نزدیک شدن به من چیه اما باز وقتی به همه جوانبش فکر میکنم مطمین میشم که آخرش فوقش اون خجالت بکشه، اما نفر اصلی منم که بد جور رو دست خورده پس بهتره که من خودم رو کوچیک نکنم و جوری نشون بدم که در اصل کسی که پس زد من بودم نه اون ...
باید یکبار برای همیشه میخم رو محکم میکوبیدم
-تو کی هستی که به خودت اجازه میدی با من اینطوری حرف بزنی ... شازده بهت یکباره دیگه هم گفتم زدی جاده خاکی ... من از اونهاش نیستم که با یه ماشین و یه ساعت مچیه چند میلیونی وا بدم ... اگر هم فکر میکنی اونشب بهت راه دادم فقط به این خاطر بود که اینهمه قلدری میکردی و منم منم در میاوردی میخواستم ببینم چند مرده حلاجی ... الانم برو خدا رو شکر کن راستشو بهت گفتم ... تو دلم نتونستی بشینی ... اینقدر هم پخمه نیستم مطمین باش اگر مالی بودی دو دستی محکم میچسبیدمت ولی کیان خان ... آقای دادفر ... همچین پخی نبودی که هی از خودت تعریف میکردی ... در ضمن یه نصیحت دوستانه بهت میکنم ایندفعه اگر تصمیم ازدواج داشتی اول عقدش کن بعد باهاش برو خاطره بس ... آهان ... تو حرفات شنیدم بهم گفتی لوس ... من لوسم ؟ پسر خوب تو هنوز لوس بازیا و ناز و ادای منو ندیدی گفتم که هر جایی خرجش نمیکنم همون بهتر که دلت رو زدم ..والله تا اونجا که یادمه تو منو پای بند کردی به اون هتل فکستنیت وگرنه من که همون روز اول داشتم میرفتم تو با کلی شرط و تهدید منتم رو کشیدی که تو هتلت کار کنم ... هیچ کی به هیچ کی این وسط مدیونی و دینی نداره من کار کردم تو مزدم رو دادی پس اان حرف حسابت چیه موقعی بشین به خودت امید بده که میتونی دل منو با این تهدید هات بلرزونی که منو اخراج کنیو من بست بشینم در اتاقت و به گه خوردن بیفتم ... حالا هم بدون هیچ تعارف و رو در بایستی میگم ازت نمی خوام که اخراجم کنی ولی به جرات جلو روت تو چشمهات نگاه میکنم و میگم اینقدر ازت بدم میاد که حتی نمیخوام تو خوابم هم صورتت رو ببیینم ..همه حرفهام همین بود ... بیشتر از این هم نمیخوام اینجا جوابگوی حرفهای الکیت باشم ...
جدی و با کمی حیرت نگاهم میکرد ... سیاهیه چشمهاش قلبم رو به درد میاورد ...
-چقدر دلت پر بود و من خبر نداشتم .یعنی اینقدر از من بدت میومد که باهام بودي ؟ یا من بد متوجه شدم ... نه الان دیگه مطمین شدم که از اون دسته ترمیمی ها هستی ... فردا برو حسابداری حساب کتاب کن تا ساعت ده که من نیستم بند و بساطت رو جمع کن برو بیرون ... دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم ... حس من بهم دروغ نمیگفت که ازت خوشم نمیومد ... ولی باز فکر کردم شاید این عجیب بودنت جالب باشه برام ... بیخود نیست دور و اطرافت یه مگس هم پر نمیزنه ... برو دنبال زندگیت میخوام ببینم چند وقت دیگه شغل جدیدت بهت ساخته یا نه ...
حتی نگاه کردن بهش هم معصیت داشت خیلی بی تعارف حرف میزد و اواخر صحبتهاش هم که دیگه زده بود علنی به جاده خاکی ... هر چی از دهنش در اومد بهم گفت ونگاه پر از نفرتش رو روم انداخت و رفت ...
بغض گلوم رو برداشته بود ... نه نسبتهایی که اون به من میداد درست بود و حق داشت که این برداشت رو از من بکنه نه کاری که من کردم و طوری که خودم رو نشون دادم درست بود که من هم یه جورایی حق داشتم اما کاری کردم که برای همیشه از زندگیم رفت بیرون ... حتی شانس دیدنش تو هتل رو هم از دست دادم ... خب خودم میخواستم ... باید اینطور میشد ..اون نزدیکی بین ما تنها برای انتقام از من بود و فقط حس من بود که یکطرفه به اون عشق میداد ... من چقدر نفهمم که نفهمیدم اون روزی که تو دفترش جلوی علی یه مت*ج*ا*و*ز خوندمش بهم گفت که حالتو به موقعش میگیرم ... باختم ...
باختم ... هم دلم رو هم بازی رو ...
بی اختیار تا صبح اشک ریختم ... تا صبح یاد اشتباهاتم و چیزهایی که از دست دادم می افتادم و گریه میکردم ...
صبح خیلی معمولی لباس پوشیدم جلوی آینه که ایستادم چشمهای پف کرده ام گواه این بود که حال و روزم از رفتن کیان چی هست ...
با هزار بد بختی از پشت لابی طوری که همکارهام مخصوصا رضا و بیتا نبینن رفتم حسابداری و طبق گفته کیان همه چیز مرتب و آماده شده بود فقط انگار منتظر من بودند تا برم برگه استعفا رو بدم ... مثلا بهم فرجه هم داده بود چون اخراجم نکرد و بهم گفتند که میتونم برگه استعفا نامه ام رو تحویل بدم تا بعدا برای پیدا کردن شغل مشکلی نداشته باشم ...

@romangram_com