#نیاز_پارت_294
صبر و حوصله هم در من حدی داره ...
نگاهش میکنم و کمی حایل به سمتش میشینم و میگم
-شنیدن نتیجه دیروزم از با تو بودن اینقدر برات لذت بخش بود که دوباره بخوای بشنوی ؟ چرا یه حرف رو چند بار باید برات تکرار کرد ؟ تو اونی نیستی که من فکرشو میکردم ..امیدوارم تو هم بتونی مثل من اونشب رو فراموش کنی ... اما من ازت ممنونم که چشم و گوشم رو برای رابطه بعدیم باز کردی ...
با شتاب گوشه اتوبان پارک کرد و ترمز دستیشو کشید و گفت
-نیاز این صحبت ها در شان دختری مثل تو نیست ...
-تشخیص این رفتار رو بزآر به عهده خودم لطفا ...
-نیاز تو چت شده ؟ باز سیمهات مثل روزای اول قاطی کرده ؟
-نه چرا قاطی کنه اتفاقا اینبار خوب میدونم چی کار میکنم ... راستی مرسی از بابت مرخصی ... دیروز وقتی شنیدم که برام مرخصی یه هفته ای رد کردی کلی خوشحال شدم به خودم گفتم بیا خدا نمیده نمیده وقتی هم بخواد بده همچین حالی میده که زمین و زمان برات بهشت میشه ... راستش برای فردا صبح با یکی از دوستهام میخوام برم سفر ... دیگه قسمته دیگه همه چی جوره جوره ...
-سفر ؟
انگار انتظار همچین تصمیمی از جانب من رو نداشت ... چون بد جوری اخمهاش رفت تو هم ...
-آره خب ... سفر
-اونوقت کجا به سلامتی ؟
- شمال جنوب چه میدونم ... هر جا که عشق بکشه همونجا بساط رو پهن میکنیم ...
-دو تا دختر تنها تو این کشور بزرگ میخواین برید سفر اون هم تازه نمیدونید کجا ؟
-آقا کیان من همچینم بی فکر نیستم در ضمن کی گفته که همسفر من زنه ؟
ترمز دستی رو میکشه و پاش رو میزاره روی گاز و دوباره وارد اتوبان میشه ...
تقریبا داد میزد ...
-نمیشه شناختت .. کلا سیمهات قاطیه .. یه روز خوبی یه روز بدی ... یه شب باهام میخوابی یه شب میگی دلم میخواد هزار کاره بشم ... تو چته؟ چی میخوای؟..اگه از من خوشت نیومده پس چرا با ننه بابام رفت و آمد میکنی ... اگه خوشت اومده این ناز های خرکی چیه ..بگو تا منم تکلیفم رو با تو بدونم ... به خدا اگه با چشمهای خودم نمیدیدم که بار اولت بود که بوی یک مرد رو به اون نزدیکی حس میکنی عمرا اگه الان برام مهم بودی ...
اضطراب همه وجودم رو گرفته بود ...
محکم تر از قبل نگاهش کردم و گفتم ...
-تکلیف چی ؟ چه بامزه شدی کیان خان ... این رفتار ها ازت بعید به نظر میرسید ..یاد حرفهای قبلت میفتم که میگفتی کسی که من دوستش دارم به محض اینکه بفهمه هفته بعدش وا داده بیبی چکش رو میز چشمک میزنه ... آخی ... دلم برات میسوزه ..انگار اونجوری که میخواستی روزگار بر وقف مرادت پیش نرفته ... جای اینکه من دنبالت بدوم تو داری این کارو میکنی ... خسته کننده میشی ..سعی کن غرورت رو حفظ کنی ... اتفاقه دیگه همیشه که نباید همه از جنابعالی خوششون بیاد ... من فکر کردم خیلی راحت میشه نظرم رو به کسی که ادعای هفت خطیش میشه و تو اروپا و جامعه غربی بزرگ شده بگم ولی انگار زدم به جاده خاکی ... تو چطور با یک بار بودن اون هم چی قبل از بودن به یه دختری که هیچی ازش نمیدونی درخواست ازدواج میدی ... این بود حرمتی که ازش دم میزدی ... شاید باورت نشه اما اون ب*و*سه تو پارکینگت اونقدر ارزشت رو برای من پایین نیاورده بود که كار پریشبت حالم رو بهم زد ... دلم میخواد تو رو الگوی خودم بکنم ... مگه نگفتی چشم و دلت سیره یا سیر شده منم میخوام مثل تو باشم ... از همین فردا استارتشو زدم ... ولی یادت نره که من به تو و اعتمادت نامردی نکردم من تو رو شریک اولین و به یاد موندنی ترین خاطره زندگیم کردم ... الان هم دیگه نمیخوام ادامه این بحث رو بدم چون جز دل چرکینی هیچ چیز دیگه ای رو به جا نمیاره ...
سکوت کرد ... هیچ چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد ...
جلوی در خونه نگه داشت و من هم بدون هیچ کلامی پیاده شدم ...
موقع پیاه شدن دستم رو گرفت و گفت
@romangram_com