#نیاز_پارت_277
آخ خدا چه حس قشنگیه که کمکم میکنی تا من هم مثل خودش حالشو بگیرم ..
از تو اتاق کیفم رو برداشتم و گوشیم رو هم از توی شارژ در آوردم و رفتم سمت در و مشغول پوشیدن صندل رومی قهوه ای رنگم شدم ...
-کار کاره دیگه ... خبر نمیکنه که یک قرار ملاقات مهم دارم از چند وقت پیش منتظر تماسش بودم ... الان هم نمیتونم کنسلش کنم ... از مامان بابا هم عذر منو بخواه ایشالا یه فرصت بهتر خدمتشون میرسم ...
روی صندلی به طرفم برگشت و چپ چپ نگاهم کرد ... از تو نگاهش مشخص بود کم حرص نمیخوره ..
-من تا اونجا که یادمه برنامه امروز رو بهت گفته بودم ... میخوای خودتو بزنی به اون راه یا کلا یادت رفته و من باید باز تکرارش کنم که دیشب من ازت درخواست ...
حرفش رو نیمه تموم گذاشتم و پریدم تو صحبتش ..
-کیان لطفا هر اتفاقی رو تو زندگیت جدی برداشت نکن ... این درخواست دیشب تو چیزی نیست که من بخوام یک شبه بگم بله و یک عمر خودم رو اسیر و پایبند کنم ... راستشو بخوای دیشب فهمیدم که معیارهام رو برای همسر آینده ام اصلا توی تو نمیبینم ... ببخشید اگه اینقدر رک میگم فقط میخوام از همین اول تو رو بیخودی دنبال خودم نکشونم ...
از جاش بلند شد ... دروغه که بگم نترسیدم آخه بد جوابی بهش دادم حرفهایی زدم که ذره ای خودم به درستیشون باور نداشتم ... اومد نزدیک صورتم ایستاد صورتم روبروی سینه اش قرار گرفته بود ...
آخ که چه حس و حالی بهم دست داده بود با اینکه ازش رکب خورده بودم باز دلم میخواست سفتب*غ*لش کنم ...
-نیاز تو چت شده ؟ شوخیت گرفته ؟دیشب اتفاق کوچیکی نیوفتاده که تو بخوای به همین راحتی ازش بگذری ..با چیزی که من دیشب دیدم و فهمیدم این اولین باری بود که تو با یک نفر ...
دستم رو به منظور سکوت بالا بردم و نزدیک لبش نگه داشتم ...
-میشه لطفا تو مسایل شخصیه من دخالت نکنی ؟ من دیشبم بهت گفتم نیاز به تجربه داشتم دوست دارم با چشم باز ازدواج کنم تو توی اروپا بزرگ شدی بعید میبینم با این رفتار ها غریب باشی ... به هر حال من دیرم شده باید برم از قول من به مامان بابا سلام برسون
با اخم جذابی بهم نگاه میکرد ...
-کجا میخوای بری ؟
-خونه پسر شجاع !چرا فکر میکنی که من باید بهتو جواب پس بدم ... خدافظ
دستم رو کشید و بازوم رو محکم با دست راستش گرفته بود ...
-نیاز داری حال میکنی باهام ؟بگو تا من هم باهات حال کنم ... اما قبلش بگم که این شوخیه جالبی نیست ...
راحت دستم رو کشیدم بیرون و خواستم بگم که بازی رو تو شروع کردی نه من اما باز خودم رو کنترل کردم ...
-کیان جان تو نگران چی هستی ؟فکر کن دیشب هم مثل خیلی از شبهای دیگه ات بوده که همیشه دم ازش میزدی ... فقط یه فرق کوچیک داشت اینکه کمک بزرگی به من کردی تا من بتونم با تجربه دیشبم بفهمم که معیارهام برای انتخاب شریک زندگیم با خصوصیات تو متفاوت باشه ...
-آهان یعنی خانوم دیشب باب میلشون نبود ...
وای چقدر وقیح و پر جسارت شدم ... راهی نداشتم قبل از اینکه پوزم رو به خاک بمالونه من باید دست به کار میشدم ...
-شما اینطور حساب کن ...
-خب دختر خوب اینکه قابل جبرانه ...
-صد در صد ... اما من از اون دسته آدمایی هستم که وقتم را با کارهای بیهوده هدر نمیکنم ...
@romangram_com