#نیاز_پارت_270
اونقدر این لحظه ناب و غیر قابل وصف بود که حتی ذره ای سخاوت در تقسیمش در من محال بود ...
قدرت کلام رو ازم گرفته بود ...
لذت میبردم ویا اون رو از خودم میروندم؟تصمیم بزرگی بود..
من کیان رو دوست داشتم اما به چه قیمتی؟
به قیمت دزدیدن پسری از زندگی دختری از جنس خودم؟
دختری که معلوم نبود تو رویاهاش ویا واقعیتش تا کجا با کیان پیش رفته بود و کیان رو حق مسلم خودش میدید ...
-نیازم ...
خیره شده بود تو چشمهاش ...
سیاه ... مثل شب ... براق ... پرنور ... مژه های بلند و مشکی ...
-نیازه من ... عزیزه من ...
دلم رو زدم به دریا ... صورتم رو از تماس با صورتش دور نگه داشتم و اهسته گفتم..
-کیان؟تو چه راهی رو در پیش گرفتی؟چی میگی؟
حرفهام براش عجیب به نظر میرسید اما انگار برای به نتیجه رسیدن اینکه خودم با خودم چد چند هستم مفید بود..
توچشمهام نگاه کرد و گفت ...
-تو که فهمیدی چرا باز میپرسی؟
-اره فهمیدم اما قصدت رو از این کار نفهمیدم ...
پوز خندی زد .
-قصدم؟بودنه با تو ... نفس کشیدن کنار تو ...
باز پر جرات تر از قبل ادامه دادم ...
-کیان فکر میکنم ... یعنی چه جوری بگم..یه جورایی مطمئنم که تو خودت هم نمیدونی چی میخوای ... درسته که من ... امممم ... بگذریم ... تو تا همین چند ثانیه پیش از من راه کار های مفید میخواستی برای ابراز احساساتت در مقابل دنیا ... چه جوری بهت بگم..برای من غیر قابل درکه..اخه چجوری میشه که یک نفر تو ان واحد میل به دو نفر داشته باشه ...
محکم تر از قبل من رو تو اغوشش کشید و گفت..
-دنیا؟دنیای من تویی نیاز ... نیازه من یک دنیاست ... تموم دنیای من هم خلاصه شده تو وجود تو..نیاز خواب و خوراک و ازم گرفتی ... یه روز اگه نبینمت دیوونه میشم ... زمین و زمان رو با هم یکی میکنم ... میدونی به خاطرت چقدر خودم رو تغییر دادم؟میدونی برای همین ابراز احساساتم که میگی چقدر با خودم جنگیدم؟نیاز دنیایی که من ازش حرف میزدم تویی ... امشب تو پارک فکر کردم فهمیدی و خودت اومدی جلو ... نمیدونم الان در موردم چی فکر میکنی ... اما نیاز من تورو میخوام ... به هر قیمتی هم که شده ... چه راضی باشی چه نباشی ... دیوونت شدم ... این علاقه نه یکشبه به وجود اومده نه از سر خامیه منه ... خدا رو شکر سنم هم اونقدر هست که سرد و گرم رو تو این زمینه به اندازه کافی چشیده باشم ... میخوامت ... باید با من ازدواج کنی ...
از حرفهاش قند تو دلم ا شد ... اما از تیکه اخر حرفهاش نفسم تو سینه ام حبس شد ... باید ... برای داشتن بزرگترین و شیرین ترین حس دنیا که تا همین چند ثانیه پیش ارزوم بود باید گذاشت ... اولین اجبار دوست داشتنی زندگیم ...
خنده ای از روی سر خوشی وخوشبختی روی لبهام نشست..
@romangram_com