#نیاز_پارت_262

-خوبه دیگه ... خیلی وقته که چایی اون هم این موقع شب نخوردم ... خیلی مزه میده..
برای گرم کردن بحث و همراهی کردنش گفتم ...
-ای بابا ... خب خودت دوست نداری پیش مامان بابات باشی ... وگرنه الان اگه بری پیششون هم بهت خوش میگذره هم از تنهایی در میای هم شیما خانوم برات چایی میاره ... حالا از چند وقت دیگه یک زندگیه خوب رو کنار خانومت شروع میکنی اینقدر چایی برات میاره که سیر چایی میشی ...
باز هم میخنده و با تومانینه چشمهاش رو میبنده و میگه..
- اگه پیش مامانم اینها نمیرم نه اینکه نخوام نه ... فقط تنها نمیتونم باهاشون باشم ... کار مهمتری دارم ... اصلا اونها برای همین کار من اومدن ...
-چه کاری مهمتر از دیدن مامان و بابا؟
خندید ...
-کارهای خوب خوب ...
با لبخند و شیطنت جوابم رو میداد ..من هم با حوصله سر به سرش میگذاشتم ... معلوم بود که میخواد کمی جو رو عوض کنه ...
همراهیش کردم ...
-کارهاتو کردی برای سفر اخر هفته؟
دو تا دستش رو گذاشت پشت گردنش و با یک دستش موهای پشت سرش رو بالا و پایین میداد..
-من که کاری ندارم ... یکی دیگه باید اماده باشه ...
با حسرت نگاهش کردم ... تصمیمم رو گرفته بودم ... بی اعتنا به حس رقابت و حسادت نسبت به دنیا ... اخه از بین بردن این حس رو در خودم محال میدیدم ...
-تو هنوز درگیر کلنجار رفتن با اون دختر بیچاره ای؟بابا پاشو دستش رو بگیر ببرش یه جایی که خیلی رمانتیکه حلقت رو دستش کن ... زمان داره میگذره ها ...
خندید و بدون تغییر حالتی همونطوور راحت نگاهم کرد و فقط با پوزخند و شیطنت گفت ...
-فکر بدی نیست ..اخه بدبختی اینجاست که دختره بدقلقه..رگ خواب نداره ... چی میگن این ضرب المثله ... با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ..حکایت اینه ... میترسم برم جلو ضایعم کنه ...
زانوم رو جمع کردم تو شکمم و با دو تا دستام ب*غ*لش کردم و نگاهش کردم..
-خوب پس بزنه ... مشکل از توه ... یک چشمه از کارها و اخلاقهایی که جلوی من داری جلوی اون هم داشته باش ... اون وقت ببین که جرات نمیکنه نطقش در بیاد ...
-نه که تو نطقت در نمیاد؟ ... تازه نمیدونه دوستش دارم اینجوری تا میکنه ... وای به حال من بکنن که یه روزی بفهمه ...
دوستش دارم ...
دوستش داره ...
من هم دوستت دارم کیان ... کاش احساس من رو میدونستی و اینقدراز حست نسبت به اون پش من نمیگفتی ...
از جام بلند شدم ...

@romangram_com