#نیاز_پارت_261
گ*ن*ا*ه؟نکنه من رو به عنوان معشوقه در کنار دنیا میخواد؟نکنه روی من یک حساب دیگه باز کرده ... ای وای بر من ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
اگر مثل ادم های تنوع طلب و دختر های زیادی راحت، برخورد نمیکردم الان هم این برداشت اشتباه رو ازم نمیکرد ...
اگر خودم رو اون موقع میتونستم کنترل کنم هیچ وقت کیان به خودش این اجازه رو نمیداد که به من به چشم یک سرگرمی نگاه کنه ... تازه میفهمم که چرا دنیا کم کم این پسر رو میدید ... چون کنترل کردن احساس در قبال این مرد کاری نشدنی بود..
با دلخوری صد چندان نگاهش کردم و دستهام رو باز از دستهاش کشیدم بیرون و صورتم رو با یک حرکت عقب کشیدم تا از تماس دستش با صورتم جلوگیری بشه ...
-کیان ... اشتباه از من بود قبول ... اما از تو توقع نداشتم همچین سخاوتمندانه در موردم به قضاوت بشینی ... بعد از این همه سال با ابرو زندگی کردن اون هم تو این جامعه ای که قدم به قدمش یک گرگ تو لباس بره قائم شده امروز خوب جوابی بهم دادی ... هرچند تو رو مقصر نمیدونم ... بچگی از من بود ... خب انسان جایزالخطاست ... اما اگر تکرار بشه جای سوال داره ... برای تکرار نشدن همچین اشتباه بزرگی هم فقط یک راه هست اون هم قطع رابطه با تو ... از بودن با تو خیلی چیزها دستگیرم شد ... اینکه احساس و رفتار و برداشت و دید یک مرد با یک زن خیلی فرق داره ... این که جایگاه هرکسی رو خود اون شخص برای خودش مشخص میکنه ... اینکه لذت بردن از هر اتفاق شیرینی دلیل به تکرارش نمیشه ... بعضی اوقات تکرار بعضی لذت ها برای ادم گرون تموم میشه ... درسته که اون نیازی که خودم از خودم توقع داشتم رو نتونستم باشم ... اما این مورد هم برام قابل درکه که من هم مثل خیلی دیگه از انسانهای بی تجربه تو این زمینه از یک همچین اتفاقی وا دادم و خود واقعیم رو دست احساسم سپردم تا منطقم ... باز هم جای شکرش باقیه ... که هنوز برای خودم حد و مرز قائلم ... من با کار امشبم پا تو حریم خصوصی و زیبای اون دختر بیچاره و تو گذاشتم قبول هم دارم که اشتباه کردم ... اما به این مورد هم ایمان دارم که ضرر رو از هر جا جمعش کنی منفعته ... این اشتباه یا ارتباط هم تا کهنه نشده و شکل نگرفته از همینجا اگر قطعش کنیم بهتره ... باز هم بابت کار امشبم معذرت میخوام دوست دارم یک حرف بزنم و تکرارش هم نکنم چون میدونم طبق گفته ها و شناختی که از خودت بهم رسوندی این جور حرفها برات کلیشه ای هستند و زیاد به پستت خوردن ... اما بزار پای فقیر بودن کلمات تو فرهنگ لغات ذهنم ... کیان ... کیان ... من اون چیزی که تو تو فکرت هست نیستم ... حد اقلش میتونم به جرات بگم که تا خواسته های تو و توقعاتی که از من داری فرسنگها فاصله دارم ... کیان درسته که من سالهاست بزرگتری بالای سرم نبوده و تنها داییم از راه دور خوب و بد رو نشونم میداده اما باور کن همون چند سال زندگی تو خونه پدری و خوردن نون حلالی که از رنج . زحمت و بازوی مامان و بابام در میومد اینقدر من رو اهل بار اورده که مثل مامان نجابتم رو حفظ کنم ... قدمم ... احساسم ... رفتارم همگی اشتباه بود..قبول ... اما دیگه قبول کن که خیلی نامردی اگه ذره ای بخوای روی من حساب بد باز کنی ... میدونم فرق طبقاتی ... فرهنگی وخانوادگی ... چیه ... برای همین هم ارزش خودم رو با زیاده خواهی هیچ وقت پایین نمیارم ... کیان زندگی لذتهای بالا تر از این هم داره که مطمئن باش میتونه جایگزین این لحظه ها باشه ... ازت خواهش میکنم این کار امشب من رو هر طور که دلت گفت و خواست تلقی نکن..متاسفم ..نمیخواستم اخرین دیدارمون اینقدر تلخ و تراژدی تموم بشه اما ترجیح میدم که با توجه به شرایطی که پیش اومده دیگه تو هم از خر شیطون بیای پایین و با این موضوع که من از فردا نیام سر کار کنار بیای ... سختمه ... به خدا سختمه ...
حرفهام پر از غم بود ..با دست خودم با خواست خودم درخواست بودن با کیان رو رد کردم ... اما از اراده خودم خرسند بودم.چون من هیچ تمایلی به گ*ن*ا*ه نداشتم ... کیان رو دوست داشتم ... دیوانه وار ... اما معیارم برای ادامه زندگی این چیزها نبود ... که به عنوان معشوقه کنار کیان حاضر باشم ... من عشق میخواستم اون هم از نوع دو طرفش ... و فقط مختص به خودم ... بدون هیچ شریکی ... تو قانونی که ما بین راه من و کیان و دنیا قرار داشت حق تقدم با این دو بود و برای مسیر من تنها یک تابلو وجود داشت ... اون هم ورود ممنوع به راهی که این دو در پیش داشتند ...
-نیاز ... تو بد متوجه شدی..من قصدم این چیزی که تو برداشت کردی نبود ... تو ماشین خیلی سخته ... هنوز اونقدر برات ارزش دارم که اجازه بدی بیام بالا سر فرصت با هم حرف بزنیم؟امشب من هم فهمیدم که برای حرف زدن با تو باید خیلی مراقب باشم چون خودت برای خودت میبری و دیگه هم نمیدوزی ... اصلا جوری میبری که منم نمیتونم درستش کنم ... بریم بالا؟
از خودم مطمئن بودم اما برای جواب دادن به کیان میترسیدم ... نمیدونستم سرانجام این شب به چی و کجا ختم میشه ... روی اینکه ردش کنم هم در خودم نمیدیدم ... اون مهون بود اما اینبار یک امتحان کردم ...
-الان که خسته ای ...
-نه نه..زیاد مزاحمت نمیشم ...
بالاخره در ماشین رو بعد از گفتن اون جمله اخرش باز کرد و من پیاده شدم ... رفتارش به همون ارومی بود اما ملایمتی هم به دنبالش داشت ...
در رو باز کردم..
چه حس جالبی بود..وقتی تنها نیستی ... وقتی در خونه رو باز میکنی و بعد و یا قبل از تو کسی هم وارد خونه میشه ...
وارد خونه شدیم..
از تنها بودن زیر یک سقف با کیان نمیترسیدم چون هر چه اتفاق بود تو اماکن عمومی برای ما افتاده بود ...
به هوای روشن کردن گاز به اشپزخونه رفتم ...
کمی سر خودم رو مشغول چای ریختن داخل قوری و اماده کردن دو تا لیوان و قند کردم تا کمی از استرس وارده کم کنم ...
از اشپزخونه بیرون رفتم ...
دیدم روی کاناپه قدیمی و کهنه ای که از دریا به یادگار داشتم نشسته بود..تلویزیون رو روشن کردم و روی کانال سه گذاشتم ... برنامه ورزشی بود ... علاقه ای نداشتم اما بهتر از هیچی بود ...
کیان کمی نگاه کرد بعد رو به من که همونطور سر پا بودم کرد و گفت..
-از اینکه کنارم بشینی میترسی؟ناراحتی؟یا دوست نداری؟
لبخنذ تلخی زدم و روی زمین نشستم و نگاهش کردم
-نه بابا..منتظرم اب جوش بیاد تا چایی رو دم بدم ...
لبخند مهربون و شیرینی زد و گفت..
@romangram_com