#نیاز_پارت_248

-نیاز ..بچه بازی در نیار ..تو که دیگه نمیرسی ..بیا بریم یه غذایی بزنیم ..تا من از گشنگی نمردم ... اصلا بیا بریم دو تا ساندویچ بگیریم بریم تو پارک بخوریم ...
ایده هاش جالب بود و جالب تر از اون این بود که فکر میکرد دلیل جلوتر راه افتادنم برای رسوندن خودم به قرارم بوده ...
دستم رو فشار میداد ... مثل بچه ها دنبالم میومد..
-دستم رو ول کن ... کیان این رفتار های تو اصلا صحیح نیست ..مخصوصا این که اینجا ایرانه..من و تو با هم هیچ نسبتی نداریم ... من به بقیه کار ندارم اما من با این همه راحتیه تو ناراحتم ..میدونم رفتارت بی منظوره میدونم برای تو دختر و پسر فرقی نداره اما کیان من بزرگ شده ایرانم این رفتارها برای من غیر معقوله ... از تماس دستت با هر جای بدنم ازار میبینم..لطف کن حریم خودت رو حفظ کن و به حریم من احترام بزار..
ساکت و مظلوم روبروم ایستاد و دستم رو ول کرد ..تو چشمهام نگاه میکرد ... گفتن این حرفها لازم بود ..
بی توجه به حرفها و در خواستش از مجتمع بیرون رفتم و وارد اسانسور شدم ...
اینبار تو اسانسور من بودم و خودش..
سکوت حکم فرما بود ... نگاهش میکردم اما دیگه حتی نگاهم هم نمیکرد ...
اخم کردم ... جوابی تو عکسالعملش نگرفتم ..لبخند رو اضافه کردم..باز هم نگاهم نکرد..یه جورایی انگار با حرفهام ناراحتش کرده بودم..اخمم رو به شوخی با مزه تر کردم و گفتم ..
-قهری؟
ابرویی انداخت بالا و با اخم بهم نگاه کرد از این حرکتش فهمیدم که میخواد بهم بفهمونه که قهر مال بچه هاست ...
خندیدم و رفتم جلوی صورتش کمی خم شدم که مقابله صورت خم شدش قرار بگیرم ..
چشمهام رو باز کردم و تو چشمهاش نگاه کردم..
نگاهش رو میدزدید..
همونطور خم بودم که اسانسور رسید به طبقه ای که ماشین رو پارک کردیم..
نتونستم دلش رو به دست بیارم ...
سوار ماشین شدیم ..
همینکه سوار ماشین شدیم یک لحظه به فکرم رسید کاش قبل از سوار شدن ناز میکردم شاید به حرف میومد ...
اما دیگه دیر شده بود..
سکوت کردم..حرفی نزدم تا ببینم تا کی میخواد ساکت باشه..
خرید هاش رو گذاشت روی صندلی پشت و گفت ...
-من کارم تموم شد ...
ناراحت شدم ... برداشتم از حرفش این بود که یعنی اینکه دیگه نمیخوام ببینمت ...
-پس کاری نداری ..

@romangram_com