#نیاز_پارت_230
هیچ تماسی با صورتش نداشتم اما از شدت قرمزی التهاب پوستش رو حس میکردم ..
خیره شدم به چشمهاش ..
چشمهای سیاهش..چشمهایی که یک زمانی برای من خشمگین بود و یک زمانی بی احساس و حالا پر از تب ...
لبخند جالبی زد ... به لبهاش نگاه کردم ... چشمهاش رو کمی ریزتر کرد و پوزخندي رو لبهاش نشوند ..
من هم مثل خودش اون کار رو کردم ...
باز خندید ... خنده بیصدا ...
عجیب بود یه همچین برخوردی برای مرد پر تجربه ای مثل کیان اون هم تو همچین موقعیتی ...
تو چشمهام خیره شد و بدون اینکه ذره ای حرکتی ازش سر بزنه با همون فاصله کم طوری که نفسهاش پوست صورتم رو گرم میکرد گفت
-دیدی بالاخره نگام کردی ؟ بگیر بخواب ...
منظورش رو نفهمیدم ..
پس ... پس ...
کیان قصد و نیتش با من زمین تا آسمون فرق داشت ؟ یعنی من الکی بهش حس داشتم ؟ امکان نداره ..پس این کارها برای چی بود ؟وای بر من که اینقدر زود داشتم وا میدادم اون هم برای شخصی که هیچ حسی به من نداشت حتی با شدید ترین غریزه مردانش در مقابل من تونست چشمهاش رو ببنده یعنی اینقدر براش بی ارزشم ؟ یا ..یا ...
دنیا براش چقدر میتونست عزیز باشه که کیان لحظه از یادش غفلت نکنه ..
چشمهام رو بستم و تموم حرصی که از کار خودم داشتم رو روی فشار دندونهام بر روی همدیگه خالی کردم ...
کم چیزی نبود من از سمت یک مرد اون هم کیان پس زده شدم ... وای نیاز ... تو باید بری بمیری ... فرق تو با یک تن فروش و ه*ر*زه چیه ؟ فقط پول نمیگیری ؟وای ... وای ... وای
مثل برق از روی تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون ... میدونستم که فعلا فعلا ها پیشم هست اما کاش زود تر میرفت با این حماقت و دیوانگی که سر زده بود از من چه رویی برای دیدن دوبارش داشتم ...
پتو رو تا بالای سرم کشیدم و چشمهام رو از خجالت حتی زیر پتو هم بستم ... وای چقدر شرم زده و وقیح به نظر میرسم ...
احساس گرما میکردم حالا این حس یا مربوط به پتوی کشیده شده روی سرم بود یا برای شدت فشار عصبی که بهم وارد شد ... هر چی بود که بد جوری گرمم شده بود ...
چند دقیقه ای زیر پتو موندم ..با باز شدن در، چشمهام رو زیر پتو بستم حتی از خودم هم خجالت میکشیدم چه برسه به اینکه بخوام تو چشمهای کیان نگاه کنم ... حس کردم هر لحظه داره به تخت نزدیک تر میشه ...
تو دلم برای بار هزارم خود خوری کردم و گفتم ..کاره روزگار رو ببین همه جا مردها نمیتونن جلوی هوا و ه*و*س خودشون رو بگیرن اینجا من سنت شکنی کردم و مثل حرفه ای ها منتظره یک اتفاق بودم ..اوه خدا من ...
از صدای تخت فهمیدم که کیان کنارم نشسته ...
قلبم صد چندان شروع به تپیدن کرد ...
-نیاز پاشو برات چایی آوردم ...
- ...
@romangram_com