#نیاز_پارت_229
چشمهام کماکان بسته بود ... دستی روی بازوم از پشت حس کردم
آهسته گوشه ژاکتم رو گرفت و با دست چپش هم دست راستم رو از جلو کمی آزاد تر کرد تا آستینش راحت در بیاد ...
این چه حسی بود ؟ انگار همه ملایک اومده بودند بالای سرم ... انگار ... چه طوری بگم خدایا .انگار خدا ميخواد من رو امتحان كنه ... تو فرهنگ لغات نیاز، امشب کلمه ء، نه، وجود نداشت ...
هیچ حرکتی برای ممانعتش نداشتم ... چقدر در مقابل کیان داشتم کوتاه میومدم ... با اینکه میدونستم بار آخری هست که میبینمش اما باز بدنم رو سست و بی اختیار نشون میدادم ..در واقع اگر میخواستم مخالفتم رو نشون بدم میتونستم و اونقدر قدرت داشتم که پسش میزدم اما این دل لعنتی چیز دیگه ای رو از من خواستار بود ... اون هم نزدیکی به کیان ... این کار از من بر میاد ؟
دستم تو دستش بود و گوشه ژاکتم تو دست راستش ...
چشمهام بسته بود و هر لحظه آمادگیه شوکی عظیم در دنیای كنونيم بودم ..
ژاکت رو کامل از تنم در آورد و دستی روی کمرم کشید..
نور اتاق کم بود ولی با همه این اوصاف شرمی عجیب داشتم ...
هنوز چشمهام بسته بود ... ثانیه شماری میکردم تا این نزدیکی به اوجش برسه ...
دستی به دنباله موهام که بسته شده بود کشید وبدون درنگ کش سرم رو باز کرد
دو یا سه تار از موهام با کشیدن کش، کشیده شدند اما اونقدر در، انتظار زیبایی، به سر میبردم که دردی در خودم حس نمیکردم ...
بلندی موهام تا حدی بود که وقتی نشسته بودم به روی زمین میرسید ...
دست راستش رو روی سمت راست گردنم گذاشت و آهسته و آروم نوازشم کرد و موهام رو تو دستش جمع کرد و همش رو آورد سمت چپ و روی دوشم ریخت ..
کنارم نشسته بود و جرات اینکه تو چشمهاش نگاه کنم رو نداشتم اما جالبه که بر عکس اونقدر جرات داشتم که به خودم جسارت ایجاد تحول رو داده بودم ...
دوباره دستش رو دور کمرم انداخت، روی تخت هدایت کرد تا دراز بکشم ...
از رابطه نزدیک دختر و پسر اطلاعات داشتم اما تا به حال درک و حسش نکرده بودم ... باز خدا رو شکر این رفتار ها برام تازگی داشت اما غریب نبود ...
لحظه به لحظه خودم رو به اوج نزدیکی و یکی شدن با کیان، نزدیک میدیدم ..
دلهره ..اضطراب ..تشویش ..همه انگار مثل یک جعبه کادویی وارد بدنم شده بودند و خودشون رو نشون داده بودند ...
چرا ... چرا صورتم رو نوازش نمیکنه ..
این چرا ها لحظه به لحظه تو ذهنم فراگیر میشد و من جوابی براش دریافت نمیکردم ..
تصمیم بزرگ و دور از انتظاری گرفتم ..
حالا که روی تخت دراز کشیدم و کیان هم تا نیم تنه روی من خم شده دوست داشتم با چشم باز مرتکب اشتباهم بشم ...
من با عشق تن به این لذت میدادم ...
تو چند سانتی صورتم متوقف شده بود و نگاهم میکرد ... با تعجب به مکثش چشمهام رو آهسته باز کردم و تو صورتش نگاه کردم ..
@romangram_com