#نیاز_پارت_226

رو یک زانو روی زمین نشست و آهسته کفشهای عروسکیم رو از پام در آورد ...
هیچ تماسی با پاهام نداشت ..میدونستم اون لحظه اینقدر میخواستمش که هر کاری میکرد مانعش نمیشدم ...
کفشهای خودش رو هم در آورد و در خونه رو بست ...
قلبم تحمل این همه محکم تپیدن رو نداشت ...
زیر ب*غ*لم رو دوباره گرفت و من رو به سمت اتاق برد و با یک حرکت سریع اما مسلط پتو رو کنار زد و هدایتم کرد برای نشستن ...
-خستت کردم امشب ... انگار غذا هم بهت نساخته بود ... بیا بشین اینجا تا برات یه آب گرمی چیزی بیارم ...
باز تو چشمهاش نگاه کردم و بعد به زمین خیره شدم ...
تو فکر رفتم یاد خواب همین چند دقیقه پیشم افتادم چقدر منزجر کننده بود ... تو زندگیه روزمره ام تنها هستم اما تنهاییم تو این خواب خیلی وحشتناک بود ...
نمیدونم چقدر تو فکر بودم که کیان دست خالی برگشت و گفت
-تو که هنوز نشستی ؟تو چته دختر ؟در بیار این لباساتو ... ببینم لباس راحتی هات کجاست ؟
بدون هیچ حرفی و اجازه ای رفت سمت کمدم ... طبق معمول شل*خ*ته بود مخصوصا اینکه لباس دیشب با چند دست لباس که صبح رو زمین ریخته بود رو همش رو با هم ریخته بودم تو کمد تا ظهر کیان که سر زده داشت میومد بالا نبینتشون ...
با باز کردن در کمد فهمیدم جا خورده ... خندید و کمی لباس هامو بالا پایین کرد و گفت
-شل*خ*ته ... من چی برات بیارم بپوشی ؟
خجالت کشیدم اما باز نای حرف زدن نداشتم ...
خودش شلوار زرشکی که قبلا تو پام دیده بود رو برداشت و با یک تیشرت سفید ساده اما خیلی نازک بهم داد و بدون کسب اجازه از من شال رو از رو سرم برداشت
موهام رو که طوری جمع کرده بودم تا زیر شال پخش نشه رو با دست چک کردم که باز نشده باشه ...
-مانتوت رو در میاری یا من کمکت کنم ...
باز نتونستم جوابش رو بدم اما اینبار به زور هم شده بود باید یک کلمه ای میگفتم
-مرسی ..
همزمان با گفتن مرسی سرم رو تکون دادم به منظور اینکه نیازی به کمکت نیست اما انگار بد متوجه شد ..
دستش رو آورد دقیقا جلوی سینه ام و دو طرف مانتوم رو گرفت و تو چشم به هم زدن درش آورد ..
با این حرکت بیشتر به صورتم نزدیک شده بود ... چشمهام گرم بود اما نه از خواب نه از کسالت ... این حس رو برای اولین بار تجربه میکردم ..یک حس ناب ...
تو چشمهاش نگاه کردم ... اونقدر ذل زدم که کیان نگاهش رو از نگاهم دزدید ...
با پوزخندی گفت

@romangram_com