#نیاز_پارت_225
خود واقعیم زرنگ تر از این حرفها بود که با این تلقین ها رام بشه ... خیلی وقت بود که فهمیده بودم من از عشق کیان و از دست دادن کیان به این روز افتادم ...
امشب به تلخ ترین نتیجه درباره خودم دست پیدا کردم اون هم این بود که من اینقدر ضعیف بودم و خودم خبر نداشتم ؟!
یا از حال بدم بود یا غم دوری و دل کندن از کیان که پاهام به هیچ وجه یاریم نمیکرد ... حس کردم اگر لحظه ای فقط لحظه ای دستم رو از روی کاپوت ماشین بردارم نقش بر زمین میشم ...
با صدای به هم کوبیده شدن در ماشین سرم رو برگردوندم و نگاهم روی کیان که مضطرب به من خیره شده بود قفل شد ... تار میدیدمش ... خیلی وقت بود که با اینکه کنارم بود اما مثل رویا در کنار خودم حسش میکردم ...
-نیاز ... بیدارشدی ؟ بهتری ؟ میخوای بریم یه درمونگاهی ؟ جایی؟
دستم رو با زحمت از روی کاپوت برداشتم و با تمام موقعیت و کسالتم سعی کردم رو پا بایستم ... تو چشمهاش نگاه میکردم اما کیان رو نمیدیدم یعنی بهتر بگم نمیخواستم ببینم
...
-خوبم ... انقدر خواب آلودم که اومدم بیرون هنوز تو خواب به سر میبرم ... مرسی از اینکه من رو رسوندی زحمت افتادی ... خدا نگهدار
تند اومد طرفم ..فکر کردم میخواد برای خداحافظی باز از اون سوپرایز های همیشگیش رو بکنه ..یک قدم رفتم عقب اما کاملا در اشتباه بودم چون اومد و زیر ب*غ*لم رو گرفت و دست دیگرش رو انداخت دور کمرم و من رو تا دم در برد ...
جدا از هر حسی از خدای خودم ممنون شدم که کیان رو از آسمون انگار فرستاده بود چون به طور جدی نمیتونستم جلوم رو درست ببینم ...
-دختر چی شد یهو اینجوری شدی ؟تو که حالت خوب بود ؟دیر رسیدم ..پسره آحمق نکرده زود تر بیاد بگه همراهتون کف زمین افتاده ..گذاشته وقتی میگه که من دارم صورت حساب رو پر داخت میکنم ...
کیان ... کیان ... کاش میتونستم ازت بخوام ..خواهش کنم ... عاجزانه التماست کنم ... با من مهربون نباش ... همون کیان اخمو و کج خلق همیشه باش ... آخه لعنتی من مثلا از امشب میخوام بسپرمت به یارت ... کاش منو میفهمیدی ...
حتی توی کیفم رو هم نمیتونستم به وضوح ببینم ...
حالت بدم یک طرف حس عجیب تو آغوش کیان بودنم از طرف دیگه ...
چند بار خواستم تلخی کنم و از تو آغوشش بیام بیرون اما نتونستم ... خودخواهی کردم یه جورایی حق خودم میدونستم که حالا که دارم عزیزم رو میبخشم حق دارم که حد اقل، حداقل یک ذره از وجودش لذت ببرم ...
دیگه تلاشی به تظاهر نداشتم اون باخبر از حالم بود و من هم راضی از پرستارم ...
کیفم رو از دستم گرفت و با یک دست داخلش رو میگشت ...
خونسرد بود ... آروم کلید رو پیدا کرد و در رو برام باز کرد ...
اونهمه پله رو باهام بالا اومد و پله به پله کمرم رو سفت میگرفت تا مبادا بیفتم ...
حسش و کمکش رو بشر دوستانه میدیدم اما باز رویا پردازی هام این کار رو جور دیگه ای برداشت میکرد ...
وارد خونه شدم و با یک حرکت لامپ رو برام روشن کرد ...
با کفش من رو به سمت صندلی میز غذا خوری برد و اونجا نشوند ...
-همینجا بشین تا کفشهات رو در بیارم ...
تو چشمهاش نگاه میکردم و سکوت میکردم ... راضی به انجام اون کار نبودم اما از ته دلم محتاج این محبت ها بودم من تازه فهمیدم که وجود کیان رو تو زندگیم کم دارم ...
@romangram_com