#نیاز_پارت_222
عشق و صفا ... معلومه !کنار دنیا ... آخ قلبم ...
میعاد با لحن بامزه گفت
-آی برو پسر ببینم زود تر از من دوماد میشی یا نه ؟
کیان با خوشحالی خندید و گفت
-شیما ؟دنیا گفت قبلا تو همین هتل بوده ؟
-آره مامان گفت هتله خوبیه
کیان انگار حالش گرفته شده بود چون با کمی ناراحتی گفت
-حیف شد ... بی خیال ...
کاوه بلند تر از قبل با شوق رو کرد به کیان
-حالا انگار هتله فقط همون یه اتاق رو داره ...
داغ شده بودم ... تحمل جو اونجا برام مشکل شده بود هوا کم داشتم اکسیژن بهم نمیرسید ...
ترشی آلوچه ها تلخ شده بود مثل زهر ... یا شاید هم دیگه برام طعمی نداشت ...
با گفتن یک ببخشید کوتاه باز خودم رو به سمت توالت بردم ...
اینقدر همه گرم صحبت بودند که هیچ کس حواسش به من نبود
اگر هم کیان میخواست حواسش باشه من نگاهش نکردم ترسیدم مبادا چشم در چشم بشیم اون از حس درونم مطلع بشه برای همین هم از نگاهش فرار میکردم
چنان فشار روحی روم زیاد بود که نفهمیدم چطوری شد اما فقط یادمه که بیرون توالت روی ریزه سنگهای دکوری پشت حیاط رستوران تنها نشستم و بدنم حالت بی حس به خودش گرفته ... تنها میدونستم این بی حسی منشاءش بالا آوردن تمام محتویات معده ام بود ..این اولین بار بود که از شدت ناراحتی یا دگرگونی روحیه ام حالم اینطور میشد ...
سرم روبه گوشه درخت تکیه دادم ... چشمهام تار میدید ..گلوم میسوخت و دهنم بد طعم شده بود ... نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودم که یکی از گارسون های رستوران به سمتم اومد و گفت
-خانوم ؟خانوم حالتون خوبه ؟میخواین به همراهتون خبر بدم ؟
با اون حالم هر چی انرژی باقیمونده رو که داشتم یکباره وارد زبانم کردم و به سختی گفتم
-نه ممنونم ..خوبم ... شما بفرمایید ..
-میخواید براتون آب بیارم ؟
-نه مرسی ...
بعد از رفتن پسرک کمی نشستم تا چشمهام دیدشون بهتر بشه و بعد بلند شدم و به سمت توالت رفتم
... دهانم رو پر از آب کردم و سپس خالی کردم چند بار این کار رو انجام دادم تا طعم دهانم برگرده، ...
@romangram_com