#نیاز_پارت_221
قسم میخورم ...
قسم ؟
به چی ؟
به کی ؟
اصلا اراده اش رو دارم ؟
ولی اینبار قول میدم
قول رو که دیگه یتونم به خودم بدم
این قول رو میدم که تا عمر دارم دیگه زود دل نبندم ... دیگه زود وابسته نشم ... تقصیر خودم بود ... ضعف نشون دادم با دو تا نگاه زود رامش شدم فقط ادعای قوی بودن رو دارم در اصل موضوع من خیلی ضعیفم زود دلم رو باختم و با اولین دلدادگیم با شکست روبرو شدم میدونستم و دونسته خنه ام رو روی آب ساختم من از دیشب فهمیدم که کیان کسی تو زندگیشه اما باز کوتاه نیومدم و دنبالش کشون کشون خودم رو رسوندم ... چطور میشه من اینقدر وابسته بوده باشم و تو دو روز هم پی ببرم به دلبستگیم هم از دستش بدم ...
شاید مقصر ... شاید ؟حتما ... صد در صد مقصر خودم هستم که کوچیک ترین لمس دستی رو کوچیکترین نزدیکی با کیان رو یک قدم رو به هم نفس شدن دونستم ...
امشب کیان جای خودش رو تو دلم مشخص میکنه ... امیدوارم بتونم با این قولی که دادم حد اقل خودم رو به خودم ثابت کنم ...
چه نشونی بالا تر از این که دنیا هم کیان رو دوست داره..بلیط و هتل رو اون هم دو نفره برای خودشون رزرو کرده ... کیان به عشقش رسید و من امشب از دستش دادم ...
کی از تو دلم خبر داشت ؟ بغض و شکستگی تموم بدنم رو داشت خورد میکرد ... غریبه تر از قبل خودم رو تو جمعشون حس میکردم اما باز میخندیدم تا مبادا کسی از راز درونم با خبر شه مبادا کسی به حماقتم بخنده ...
شیما کیان رو در آغوش کشید و چند بار ب*و*سش کرد ... کاوه رو زانو اومد و به کیان نزدیک شد و اون رو ب*غ*ل کرد و ب*و*س کرد میعاد به طبع همونطور برای عرض تبریک ب*غ*لش کرد و نوبهار هم به یک رو ب*و*سی ساده بسنده کرد
تنها من مونده بودم که برای تبریک هیچ کدوم از اعضای بدنم همراهیم نمیکرد ... کیان زیر چشمی بهم نگاه میکرد و مابین هر در آغوش کشیدنی به من نگاه میکرد انگار انتظار همچین کاری رو از سمت من هم داره اما ...
سعی کردم به رفتارم مسلط باشم و زیر اون نگا های پر شیطنت کیان دوام بیارم در نتیجه با لبخند مصنوعی و گرمایی کاملا غیر طبیعی رو به کیان گفتم
-تبریک میگم ..امیدوارم به هر خواسته ای که داری برسی ...
چه آرزویی !چراکه نه ؟ از عزیزیش که برای من کم نشده !اون همیشه برای من عزیزه و این عزیزی با اومدن هر شخصی خدشه دار نمیشه ...
میدونستم ... اصلا خودم رو خوب میشناختم که هیچ وقت کسی که تو قلبم اومده رو نمیتونم از قلبم بیرون کنم اما میتونم دفنش کنم اون هم با ندیدنش ...
ابرویی بالا انداخت و خیلی با ژست تلخی نگاهم کرد و بدون هیچ باکی از نگاه بقیه رو بهم گفت
-چقدر عالی ...
کیان با همه خوبیهاش این بدی رو داشت که با اینکه دنیا رو داشت باز احتیاج به یک همراه برای روزهای تنهایی حداقل تا زمانی که دنیا نقشش پر رنگتر از الان بشه، داشت ...
و از شانس بدم من شدم اون طعمه ای که کیان بتونه این احتیاج رو باهاش بر طرف کنه ...
بی توجه به من و با گفتن همون دو کلمه "چقدر عالی" به منظور تشکرش رو به مامانش کرد و گفت
-خیلی کار خوبی کردی چقدر هم لازم بود ... حالا که شما اومدین میتونم یه نفس راحت هم بکشم ... از الان گفته باشم یه هفته عشق و صفا ی بنده با خاموشی تلفنم همراهه ها ...
@romangram_com