#نیاز_پارت_216
نیم ساعتی میگذشت و شیما به یاد قدیم خیابونها رو نگاه میکرد و خاطراتش رو با کاوه مرور میکرد من و کیان هم گوش میکردیم .. چقدر کانون خانواده سه نفرشون شاد و پر انرژی به نظر میرسید ... خودم رو که نمیتونستم گول بزنم گهگداری حسرت میخوردم که چرا من جای کیان نبودم ... ناراحتم از اینکه این حسرت همیشه با من هست ...
شیما نگاهی به تنقلات انداخت و به خنده رو به کیان گفت
-کیان پسرم ... چه خبره ؟ این همه چیپس و پفک واسه چی گرفتی نکنه امشب نمیخوای به ما شام تولدت رو بدی ؟ از الان گفته باشم ما به همین راحتی ها بلیط رو تو این روز تنظیم نکردیم که تو بخوای زیر زیرکی رد بدی ...
همش فکر میکردم کسی از تولد کیان خبر نداره اما وقتی دیدم همه یادشونه هم خیالم راحت شد هم ناراحت ... خیالم راحت شد به این خاطر که اطرافیان کیان هوای کیان رو خیلی خوب دارن و نیازی به دلواپسی من برای تنهایی کیان نیست ناراحتیم هم از این بابت بود که من برای امشب هیچ تدارکی ندیده بودم و این کم لطفی من رو میرسوند ...
کاوه با خنده گفت
-شیما خانوم شما اصلا پسرتو ب*و*س کردی تولدش رو تبریک بگی که الان توقع شام تولد هم ازش داری ؟
کاوه سکوت کرده بود و نگاه میکرد همانند من حرفی برای گفتن نداشت ..
-تو عشق مامانتی آخه این ناز ها رو نکن الان نیاز میگه سی و سه سال زحمت کشیدین این پسر لوس وننر رو بار آوردین ...
مجبور بودم باز لب به سخن باز کنم
-نه خواهش میکنم من چرا باید یه همچین برداشتی داشته باشم ...
-شیما الکی پای نیاز رو نکش وسط بگو کادو برام چی آوردی ...
این بار قبل از اینکه شیما حرف بزنه کاوه یک کلمه گفت و دیگه هیچ چیزی نگفت ...
-یک سفر یک هفته ای به ترکیه ...
شیما برق از سه فازش پرید و رو به کاوه گفت
-یعنی اگه یه خرده دیگه دندون رو ج*ی*گ*ر میذاشتی نمیشد ؟چرا این قدر بی صلابتش کردی ؟من کلی مشورت کردم و این در ان در زدم تا سوپرایزش کنم تو یهو زدی همه چیو خراب کردی ...
بحثشون کم کم داشت بالا میگرفت طوری که کیان بلند میخندید و من هم ناخود آگاه از بامزگی حرکت بالبداهه کاوه خنده ام گرفته بود این وسط فقط شیما حرص میخورد بیچاره حق هم داشت ... بنده خدا اون همه وقت صرف کرده بود تا یه سوپرایز عالی داشته باشه یکباره کاوه بی مقدمه سوپرایزش رو لو بده ... هر چند چیزی از ارزش و لذت کادوش کم نکرد اما معلوم نبود چطوری میخواست این هدیه رو بده که با حرکت کاوه حالش گرفته شد ...
کیان برای دلداری دادن به مامانش خندید
-شیما تو که شوهرت رو میشناختی چرا پیشش گفتی ؟کاوه ولی تو هم بد ضد حالیا ...
خیلی صمیمی با مادر و پدرش صحبت میکرد طوری که بعضی وقتها من یادم میرفت که شیما و کاوه مامان بابای کیان هستند ...
-تو راست میگی تقصیر منه که هر دفعه به خودم قول میدم که نگم بهش، اما باز رامش میشم و همه چیزمو پیشش میگم حالا کاری نداره که نگهدار ببین کجا حالتو بگیرم
خیلی با مزه خط و نشون میکشید لهجه غلیظ تهرونیش ادای کلماتش رو شیرین تر میکرد ... با تحکم و جدیت حرف میزد در عین حال صمیمیت هم تو صداش موج میزد ...
کاوه خودشو مظلوم کرد و روبه کیان گفت
-حالا انگار رمز فعال سازیه بمب هسته ای رو لو دادم خوبه بقیش رو نگفتم که براش یه همراه هم رزرو کردی ...
-کاوه ...
@romangram_com