#نیاز_پارت_215
-تو که برای شب تولدم سنگ تموم گذاشتی حداقل میخوام با این چیزها برای خودم جشن بگیرم ...
حرف دیگه ای نزدم وگرنه باز شروع یک دعوای جدید میشد ... فروشنده بار ها رو تو یک نایلون کرد و داد دست کیان و ما از فروشگاه زدیم بیرون ...
به سمت پارکینگ رفتیم و نزدیک های ماشین بودیم که کیان گفت
-برو بشین سر جات هر سوالی هم پرسیدند هر چی دوست داشتی جواب بده دوست نداشتی هم جواب نده
باز هم سکوت رو پیشه کردم و رفتم تو ماشین نشستم ... از اینکه جلو مینشستم معذب بودم تا اونجا که یادم بود به احترام بزرگتر عقب مینشستن ..اما اینجوری که معلومه این مورد تو خانواده کیان امر زیاد مهمی به چشم نمیخورد ...
-کجا رفته بودین ؟رفتین آب از چاه بیارید ؟
با این شوخی کاوه نا خود آگاه خنده ام گرفت و گفتم
-ببخشید دیر شد کمی راهش طولانی بود ...
کاوه خندید و گفت
-حالا چرا دست خالی اومدین ؟
شیما اینبار جای من پاسخگو شد
-کاوه اینقدر سر به سر بچه نزار مگه نمیبینی کیان رفته پیش میعاد تا باهاش حرف بزنه ...
به ثانیه نکشید که کیان وارد ماشین شد ...
-خب بفرما این هم آب و نوشابه و تنقلات تا برسیم تهران بریم یه رستوران توپ ..
کیان بار ها رو داد عقب و شیما رو به کیان گفت
-کیان خوب شد اومدی این کاوه کشت این دختر رو ...
کیان اول به من نگاه کرد و بعدش به باباش
-م*س*تر کاوه نداشتیما ... بیا نیاز حالا باز تو میخواستی پیششون بمونی سه دقیقه تنهاتون گذاشتم این کاوه افتاد به جونت ...
کیان خیلی جانب داری میکرد و با سیاست بر خورد میکرد
کاوه حق داشت از خودش دفاع کنه و به حرف هم اومد
-نیاز یه چیزی بگو اینا منو خوردن من مگه چی گفتم ...
خندیدم و گفتم
-والله چی بگم کاوه خان پسر خودتونه با روحیاتش بیشتر از من آشنایید
شوخی ها همینطور ادامه داشت و کم یا بیش من هم داخلشون خواسته و ناخواسته شرکت میکردم ..
@romangram_com