#نیاز_پارت_190
-باشه قبول میام ...
خنده بدجنسی کرد و لپم رو با یه حرکت کشید و گفت
.دیدی حریفت بودم ؟دختر خوب چرا اینقدر لجبازی آخه ؟
وای اصلا حواسم نبود که داشت پاتک میزد و انصافا هم کارشو خوب پیش برد ...
تنها جمله ای که میتونستم بگم و گفتم
-یکی طلبت ...
بلند خندید و گفت
-قبول بابا یکی چیه صد تا طلبم فقط اگه تونستی تلافی کنی ... حالا هم برو حاضر شو که دیرمون میشه ها
هنوز ساعت سه نیم نشده بود و این میگفت برو آماده شو
-هنوز زوده مهمونی شب که نیست ...
خیلی دقیق تو چشمهام نگاه میکرد به طوری که کمی معذب شده بودم ... جذابیت مردونه اش تو هر موقعیت زمانی به رخ کشیده میشد ... نگاه کردن به چشمهای به رنگ شبش باعث میشد دوباره و دوباره صدای تپش قلبم به گوشم برسه ...
برای چند ثانیه بدون زدن پلکی به هم خیره شده بودیم ..چشم در چشم ...
چقدر دلم برای اون لحظه ناب تو پارکینگ تنگ شده بود ... کاش ... کاش هیچوقت از زندگی خصوصیش نمیپرسیدم ... کاش همونطور بی اطلاع تو حریم خصوصیم توی قلبم جایگاهش رو ثابت میکردم ... چرا من جای دنیا نبودم ... خدایا حس انزجار تمام وجودم رو گرفته ... چقدرمن پستم ... میدونم دلش جایی گیره اما باز از وجودش لذت میبرم ... میدونم از حسم خبر نداره اما باز از خاطر اون همه نزدیکی غرق لذت میشم ... یه جور خ*ی*ا*ن*ت محسوب میشه ... نه ... من آدم نامردی نیستم با اینکه اون دختر رو ندیدم باز حس میکنم دست روی مال اون گذاشتم ... تا قبل که نمیدونستم موردی نداشت اما حالا که میدونم تو زندگیش هست هیچگونه کاری برای به دست آوردنش نباید از من سر بزنه ... باید از نرمی و ملایمت رفتاری در بیام و بشم همون نیاز وگرنه این حس که در من وجود داره دیر یا زود سر وا میکنه و خودشو نشون میده ..باید دوباره ازش متنفر بشم ... بشم همون نیاز شب عید ...
جرقه ای که باید، تو ذهنم زده شد و تصمیمم به این شد که از فکر کیان برای همیشه بیام بیرون و بشم همون نیاز ... نیازی که فوق فوقش امشب آخرین دیدارش باشه ...
با این حسی که در خودم میدیدم نگاهم به کیان یا باید صفر باشه یا صد که به هیچ وجه از صفر بودنش تو احساسم اصمینان نداشتم اما از صدش مطمین بودم در نتیجه علاج این درد دوری بود و بس ... حد اقل برای منی که به عنوان یک زن نمیتونستم به همنوع خودم خ*ی*ا*ن*ت کنم ...
-من که از خدامه تو زود آماده شی ... خود دانی از من گفتن
با شنیدن صداش از فکر ودنیای خودم بیرون اومدم و نگاهم رو دزدیدم و برای اینکه از افکارم چیزی نفهمه حرف رو عوض کردم
-تو مطمینی تو اروپا بزرگ شدی ؟
رفت روی مبل نشست وگفت
-آره ..چطور مگه؟
خودم رو مشغول جمع آوریه وسایل روی میز کردم تا مبادا درگیر اون نگاه شب نماش بشم
-هیچی ..آخه اصلالحجه نداری خیلی هم فآرسی رو مسلط حرف میزنی ...
واقعیت رو گفتم کیان اصلا لحجه نداشت و بعضی اوقات با کلمات قصاری که به زبون میاورد من رو به تعجب وا میداشت که چطور میشه اینقدر مسلط به زبان فارسی باشه
خندیدو کمی غرور برش داشت و با اعتماد به نفس گفت
@romangram_com