#نیاز_پارت_175
-نه، چرا من باید با تو بیام مهمونی ؟نمیخوای باور کنم که یعنی اینقدر به پیسی خوردی که دست به دامن من شدی ؟
خنده کوتاهی کرد و باز با مهربونی سرشو نزدیک سرم کرد و گفت
-نه به پیسی نخوردم اما بد جوری فاز داده تاتو همراهم باشی ...
-متاسفم من جایی ندیده و نشناخته پا توش نمیگذارم ...
پوزخندی زد و گفت
-اوهوک ... الان مثلا این خونه رو میشناختی که توشی ؟اون هم کجا؟ تو حمومش ... با مزه ..
یه سطل آب سرد که خوب بود انگار پرتم کردند تو استخر آب یخ ... اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر نیشش تند باشه ..برای صدم ثانیه ازش متنفر شدم ...
-تو راست میگی من به تو اطمینان کردم الان فهمیدم که حتی به تو و حرفهات هم نمیشه اعتماد کرد چون تو با خودت هم درگیری چه برسه به اینکه بفهمی چه قولی دادی و چه حرفهایی زدی ... اینجوری برای خودت ارزش قایلی ؟اینجوری من رو به چشم یک دوست میدیدی ؟ من فکر کردم مردی و مثل یه مرد هم سر حرف و قولت میمونی اما دیگه نمیدونستم که تو حتی برای شخصیت خودت هم حرمتی نمیزاری ... تقصیر منه که اینقدر زود خیال کردم ...
دستهاش رو فقط کمی آزاد تر کرد ونگذاشت حرفم تموم بشه ..
-صبر کن ببینم نکنه ترسیدی ؟ اوف ... آره ... ترسیدی ... چقدر ناز میشی وقتی میترسی ... اما کوچولو چشمهای نازت رو اینجوری گرد نکن ... من کی گفتم باهات کار دارم ... من فقط گفتم از تو ب*غ*لم ولت نمیکنم ... اون هم فقط به این خاطره که جوابی ازت بگیرم ... کارم گیره ... به هیچکی نمیتونم اعتماد کنم ... نمیدونم چرا اما یه حسی بهم گفت که تو میتونی کمکم کنی ... حسم بهم گفت که میتونم مشکلم رو پیشت بگم ... تو این مدت کم، تو ایران با دختر های زیادی بر خورد داشتم اما میترسم ازشون کمکی بخوام ... حق بده! نمیشناسمشون ! اگه فردا روزی بخوان از موقعیتی که توشم سوء استفاده کنن ... من چه کاریاز دستم بر میاد؟
مشکل ؟کی از مشکل حرف میزد ؟کیان ؟تنها موردی که به ذهنم خطور نمیکرد همین بود ... کیان برای مشکلش دست به دامن من بشه ... مشتاق شدم تا بفهمم چه مشکلی میتونه داشته باشه که اینطور عاجزانه متقاضی کمک شده ... یه حسی بهم میگفت که داره سر کارم میزاره ...
-آخه تو چه مشکلی داری که من بتونم کمکت کنم ؟من خودم تو اینهمه مشکل دارم دست و پا میزنم ... چه مشکلیه که با همراهیه من تو مهمونی حل میشه ... کاش همه بدبختی های دنیا اینقدر راحت برطرف میشد اونوقت من میشدم راه به راه حلال مشکلات جوونهای ملت ... حداقل یه چیزی بگو تا گول بخورم
-باشه ..تو اینطوری فکر کن ... اما برای فردا بد جوری گیرم ... اگه نیای خیلی آینده ام تغییر میکنه ..تو قبول کن من هم درعوضش هر کاری خواستی قول مردونه میدم قبول کنم ...
با اون فاصله نزدیک حرف زدن برام مشکل بود ...
-خب ولم کن تا بتونیم درست معامله کنیم البته بعد از این که بتونم قانع شم
-اول قول بده قبول میکنی
-سخته ... هنوز بهت اعتماد ندارم ...
کلافه نفسش رو بیرون دادو گفت
-یعنی چی نیاز مگه چی کارت کردم اگه این ب*غ*ل کردنه که گفتم قبول کن تا ولت کنم ...
دستهام هنوز رو سینش بود ..ضربان قلبش رو حس میکردم ... تو اون لحظه خواستنی ترین موجود روی زمین بود ... ناخود آگاه دلم خواست که خودم رو درگیر خودش و مشکلات محیطش کنم ... هر ریسکی بود پذیرفتم ...
چشمهامو بستم و بدون هیچ تاملی آهسته گفتم
-قبول ...
تو چشم بهم زدن نزديك شد چونه ام رو خیلی عمیق و پر احساس ب*و*سیدش ...
-میدونستم هر چی باشی بی معرفت نیستی ... جبران میکنم ...
@romangram_com