#نقاب_من_پارت_208
- خب فکر کنم داشتي يه چيزي مي گفتي؟
- نه من چيزي نمي خواستم بگم.
- انکار مي کني؟
- اگه تو خوشت مياد اره.
متعجب گفت:
- من خوشم مياد؟!
- آره ديگه.
- تو از علايق من چي ميدوني؟
به انگار ميشود که با آرامش اين مرد عصبي را آرام کرد.
انگشت اشاره ام را بر روي لبان قنچه شده ام قرار دادم و چشم راست ام را نيمه باز قرار دادم و گفتم:
-ااااام... فکر کنم با آدمايي که بگن چشم، بهت احترام بذارن، واست ارزش قائل باشن، پا تو کفشت نکن و وقتي که عصبيي ازت سوال نکنن رابطتت خوبه.
نگاهي پيروز مندانه به او انداختم.
اما دنيل خيلي ريلکس و دوباره با لحن خشن هميشگي اش گفت:
-پس واسه همين پا رو دمم ميذاري؟!
- کو دمت؟!
دنيل با چشماني درشت به من نگاه کرد و هر دو به خنده افتاديم. و اين خنديدن ها تمامي نداشت تا زماني که در اتاق به شدت باز شد و تنها صورت متعجب سارينا مهمان چشمانمان شد.
-داداش!
دنيل باري ديگر در پوست سخت خشم مبدل شد.
-برو ببين سارينا.
- حالتون خوبه؟!
با انگشت اشاره ي دست چپ دست راستش را به سارينا نشان داد و گفت:
- ميدوني که اگه حرفم دو تا شه چي ميشه، مگه نه؟
در کسري از ثانيه در بسته شد؛ انگار که اصلا دري باز نشده بود. به دنيل نگاهي انداختم. نفس اش را محکم بيرون داد و از روي تخت خواب بلند شد و به سمت در حرکت کرد.
romangram.com | @romangram_com