#نهال_پارت_251


کجای این قصه اشتباه کرده بود که جواب عشقی که به پای نفس ریخته بود را اینطور گرفت؟دلش بد جور هوای نفس را کرده بود .چرا این کابوس تمام نمیشد؟

تورو مگه میشه فراموش کرد.

من که همه دنیامو بهت دادم.

چی به سرم اوردی که امشب...

فکر رهایی...

از تو افتادم.

((پدرام شانه ساز -فقط یه ربع مونده))

لرزش دست هایش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.

به سختی از جایش بلند شد و از کشوی عسلی جعبه قرصش را بیرون کشید.

و بغضش را همراه قرصی که در دهانش انداخته بود فرو خورد.

***

دلشوره ای که به جان نهال افتاده بود به او اجازه خوابیدن نمی داد. از غلت زدن خسته شده بود. نیم خیز شد و روی تخت نشست . با کلافگی دستش را روی موهای بافته شده اش کشید و پاهایش را از تخت پایین گذاشت.

در تاریکی نگاهی به اطراف کرد و با بی حوصلگی از جایش بلند شد. همان طور که با دقت جلو میرفت تا در اتاق را پیدا کند زیر لب غر غر میکرد. بالاخره در را باز کرد. چراغ راه پله روشن بود.

به ارامی و بی صدا از پله ها پایین رفت و خودش را به آشپز خانه رساند. اینطور که معلوم بود همه خواب بودند. از بالای سینک لیوانی برداشت و به سمت یخچال رفت و در حالی که سعی میکرد زیاد سر و صدا ایجاد نکند لیوانش را از آب پر کرد.

و در حالی که آب میخورد از آشپزخانه خارج شد هنوز چند قدم جلو نرفته بود که ناگهان با کسی برخورد کرد و همه آب لیوان رویش رویخت!

romangram.com | @romangram_com