#نهال_پارت_243
***
شب بعد از شام والا به همراه هستی به ویلای خودشان رفتند هر چند والا عجله داشت نهال را هم زود تر با خودش ببرد اما نمیتوانست با گستاخی بعد از اولین روز محرمیتشان از اردشیر چنین چیزی بخواهد.
وارد اتاق هستی شد و او را که روی شانه هایش به خواب رفته بود روی تختش گذاشت.
خوشحال بود که توانسته اینقدر زود دخترش را راضی کند و اگر نه او هم به مشکلاتش اضافه میشد.
به ارامی از اتاق خارج شد و به سمت راه پله رفت.
از آشپز خانه گذر کردو از در حیاط پشتی وارد زیر زمین شد.
دستش را روی کلید برق گذاشت نفس عمیقی کشید و لامپ را روشن کرد.
نگاهش مستقیما به سی دی های قدیمیشان افتاد.
جلو رفت و جعبه را برداشت و به اتاقش برگشت.
والا سی دی ها رارا روی تخت ریخت و بر اساس تاریخشان مرتبشان کرد. دور
لپ تاپش را روشن کرد و اولین سی دی را روی ان قرار داد.
چند دقیقه بعد صفحه فیلم باز شد.
***
والا در حالی که دوربین را به سمت خودش گرفته بودلبخندی زد و گفت:خب امروز یه روز مهم تو زندگی منه.یعنی زندگی ما.
چشمکی به دوربین زد و گفت:نفس خانوم منظورم تویی که الان شک ندارم کنار خودم نشستی و داری این فیلمو میبینی.دوربین را به سمت فضای رو به رویش چرخاند و از خانه مجردی شلخته و خلوتی که به خاطر این روز مهم سر تا سر با شمع و بادکنک و گل رز تزیین شده بود با دقت فیلم گرفت.
romangram.com | @romangram_com