#نهال_پارت_230


_هستی!

_من میدونم تو میخوای باهاش عروسی کنی! اون که بیاد دیگه مامان منو دوست نداری!

_کی گفته من مامانتو دوست ندارم!

_اگه دوستش داشتی با اون عروسی میکردی.

_هستی!

هستی با بغض گفت: نمیخوام! من دوستش ندارم!

_داری بداخلاقی میکنی!

هستی اخم کرده بود.

والا با خونسردی گفت: ببین منو. اگه دختر خوبی باشی و با نهال با ادب رفتار کنی و به حرف من گوش کنی قول میدم یه روز با هم بریم و اون عروسک بزرگی که دوست داشتی رو برات بخرم!

_عروسک نمیخوام من مامان خودمو میخوام!

والا با کلافگی گفت: داری عصبیم میکنی هستی!

هستی مظلومانه به والا نگاه کرد. والا نفس عمیقی کشید و گفت: اگه نهال بیاد پیش ما زندگی کنه من دیگه عصبی نمیشم! دیگه هم ناراحت نیستم...ببینم تو دوست نداری اینجوری بشه؟

_دیگه در اتاقتو قفل نمیکنی؟

_نه!

_سر منم داد نمیزنی؟

romangram.com | @romangram_com