#نهال_پارت_221


نهال شانه هایش را به ارامی بالا انداخت و گفت: ممنون!

والا ابروهایش را بالا برد و گفت: خب؟

_خب؟

والا دستش را در هوا تکان داد.

_بانو نمیخوان چیزی از خودشون بگن؟!

نهال نفس عمیقی کشید و گفت: چی بگم؟

_همینایی که من گفتم!

_خب منو مامانم از خیلی وقت پیش مستاجر بودیم کم کم دوستی مامانم با صاحب خونه زیاد شد اونم یه زن تنها بود. همین شد که اونجا موندگار شدیم!مامانم تو مرکز بهداشت کار میکرد. من همه جوره به مامانم وابسته بودم. همه چی خوب بود تا فهمیدیم سرطان داره! اصلا نمیتونستم زندگی کردن بدون اون رو تصور کنم مامانم هم برای من مادر بود هم پدر هم مادربزرگ هم پدر بزرگ هم خاله هم دایی هم عمه هم عمو ؛ من زیاد با بقیه ادما گرم نمیگرفتم و راحت نبودم مامانم تنها دوست صمیمی بود که داشتم...

اهی کشید و ادامه داد: گاهی حتی به جای من خودم میشد! این موضوع رو درسم خیلی اثر داشت. همون سال اول انتخاب رشته کردم نمیخواستم تو اون اوضاع مامانم خودمو درگیر درس کنم. رشته من صنایع غذاییه. تازه درسم تموم شده خیلی هم دوست دارم کار کنم ولی این سال اخر به خاطر مامانم وقت نداشتم که دنبال کار برم! بالاخره غم و غصه های این چند سال کار خودشو کرد و اونو از من گرفت.

چشم هایش را به ارامی بست تا جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد.

دست والا به ارامی روی دستش نشست نهال چشم هایش را باز کرد.

نگاهی به دست والا انداخت و لبخند زد.

والا سرش را به ارامی تکان داد.

نهال اهی کشید و گفت: بعد از اون مجبور شدم بیام اینجا خونه پدری که خیلی چیزی ازش نمیدونستم فقط میدونستم یه آدم خوبه که منو خیلی دوست داره اما در عین حال دلیل گریه های مادرمه!وقتی اومدم اینجا تازه فهمیدم مادرم از دست اونا چی کشیده.

بعدشم که همه این اتفاقای ناگهانی افتاد و من به خودم اومدم و دیدم نشستم کنار همسر ایندم!

romangram.com | @romangram_com