#نهال_پارت_220
_اعصابم به هم ریخت! معذرت میخوام!
_قرصات...
_نمیتونم تا اخر عمرم قرص بخورم!
لبخندی زد و گفت: باید جای این قرصا رو پر کنی!
نهال نگاهش کرد. والا لبخندی زد و گفت: الان که کار ساز بود!
نهال خجالت زده نگاهش را به زمین دوخت!
والا از جایش بلند شد و به سمت یخجال کوچک یک متری کنار تراس رفت و در حالی که بطری اب را از آن بیرون می اورد گفت: من تو کار ساخت و سازم! اینجا ویلا می سازم تهران هم گاه گداری یه اپارتمان چند طبقه! یه بنگاه دارم که خودم توش کار نمیکنم!
بیشتر وقتم سر ساختمونا میگذره. چون شرکت ندارم باید خودم بالای سر کارگرا باشم تا مطمئن شم کارشونو درست انجام میدن! کارم هیچ ربطی به رشته دانشگاهیم یعنی مهندسی پلیمر نداره هر چی بلدم از روی تجربس این کارم ارثیه پدریمه به هر حال راضیم! میشه گفت زندگیم از فرق چندانی با یه ادم پر از دم دستگاه و با تحصيلات فوق عالى نداره!
با همسر قبلیم زیاد در ارتباط نیستم! اون دور از ما زندگی میکنه خیلی کم پیش میاد پيداش بشه هر وقتم میاد فقط هستی باهاش در ارتباطه گاهی هم تلفنی باهاش حرف میزنه ولی ارتباط ما کاملا قطع شده یعنی هم اون اینطور میخواست هم من!
خودش به خوبی میدانست که دروغ میگوید! این تنها نفس بود که خودش را از او دور میکرد و اگر نه والا حتی شده پشت دیوار و درخت و پنجره خانه مخفی میشد تا شده از دور هم نفس را ببیند!اما گفتن اینها به نهال فقط او را بی اعتماد میکرد و والا این را نمیخواست.باید داستان را طوری تعریف میکرد که نهال را راضی کند.
همان طور که اب را با شیشه سر میکشید به سمت صندلی رفت و به نهال که با دقت به او خیره شده بود نگاه کرد! شیشه را روی میز گذاشت و گفت: میگفتم! ما یه سری مشکلات داشتیم طی همون مشکلات از هم دور شدیم و علاقمون ته کشید و اونم رفت دنبال یه زندگيه دیگه!با رفتنش من با اون همه مشغله مجبور بودم از هستی هم نگهداری کنم! از طرفی سرزنش های اطرافیانم تمومی نداشت. این زندگی از طرف من تموم شده بود ولی مگه دیگران اینو میفهمیدن؟از همه بیشتر مادرم بد خلقی می کرد و درست موقعی که بهش احتیاج داشتم ما رو رها کرد و رفت پیش خان دایی و خانوم بزرگ و من موندم و یه بچه دو سه ساله و یه عالمه مشغله کاری. نگرانی هام زیاد شده بود گاهی اوقات خیلی سردرگم میشدم گاهی اوقات عصبی میشدم گاهی اوقات ناراحت. همه اینا دست به دست هم داد و از من یه آدم عصبی ساخت که مجبوره برای کنترل اعصابش دارو مصرف کنه! من به کسی اعتماد نمیکنم ولی تو...
به این جا که رسید ساکت شد.
نگاهش را روی صورت نهال که منتظر به او خیره شده بود چرخاند و گفت:مطمئنم انتخاب درستی کردم!
نهال لبخند محوی زد و نفس عمیقی کشید.
والا کمی روی صندلی جا به جا شد و گفت: دیگه چی میخوای بدونی؟
romangram.com | @romangram_com