#نهال_پارت_215


_یکی از دوستام طراح داخلیه اون تو انتخاب وسایل خونه و اینجا کمک میکنه. تو بقیه کارا هم با هم همکاری داریم!

نهال لبخندی زد و گفت: خیلی خوش سلیقس!

والا سرش را تکان داد و گفت: میخوای بریم بالا رو هم ببینی؟

نهال به پله ها نگاه کرد.

والا دستش را پشت کمر نهال گذاشت تا به جلو هدایتش کند!

_تراس بالا منظره قشنگی داره!میخوره به همون جنگلی که توش منو دیدی!

نهال قدم هایش را تند تر کرد تا از تماس دست والا با خودش در امان بماند.

_باشه!

و به سمت پله ها حرکت کرد.

والا لبخند زد. این استرس شدید نهال برایش کمی عجیب و همچنین جالب بود.

برخورد نفس وقتی برای اولین بار به اینجا آمده بودند زمین تا اسمان با نهال فرق داشت. نفس حتی بدون این که هنوز با هم نسبتی داشته باشند از این تنها شدن خوشحال بود و این دختر تا این حد ترسیده بود.

برای این که نهال را بیشتر از این مضطرب نکند. یک راست او را به تراس برد نهال که از منظره جنگل سر سبز رو به رویش به وجد آمده بود لحظه ای حضور والا را فراموش کرد. با ذوق جلو رفت و گفت: اینجا رو ببین!

والا روی صندلی حصیری که آن جا بود نشست و به نهال که جلو رفته بود و با ذوق اطراف را تماشا میکرد خیره شد.

نهال چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت: محشره!

والا لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com