#نهال_پارت_214
بعد از رفتن والا نهال جرات کرد جلو تر برود به پشت در که رسید با احتیاط دستگیره را فشرد و در با صدای خفیفی باز شد. ارام به داخل خانه سرک کشید.
نگاه سرسری به سالن بزرگ رو به رویش انداخت اینجا با خانه ای که تهران داشت زمین تا آسمان تفاوت داشت.
به ارامی وارد خانه شد و نگاهی به سالن انداخت سقف حدودا 4 متری که داشت و پنچره های سر تا سری دو طرف در سالن را بزرگ تر کرده بود یک سمت سالن شومینه بزرگی قرار داشت و دیوار کاملا سنگی بود و با مبل های راحتی متناسب و همچنین مجسمه های چوبی تزیین شده بود طرف دیگر هم یک دست مبل استیل بود که روی همه شان پارچه سفید کشیده بودند. اشپز خانه هم کنار راه پله ای که به یک راهروی نامعلوم منتهی میشد قرار داشت و داخلش میز چوبی چهار نفره ساده ای چیده شده بود.
نگاهی به کف زمین انداخت. سرامیک های قهوه ای رنگ و فرش های دست بافت طرح سنتی خوب با هم جور شده بودند.
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: این همه سلیقه رو از کجا اوردن؟
_خوشت اومده؟
با صدای والا نهال دستش را روی قلبش گذاشت.
والا جلو رفت و رو به روی نهال قرار گرفت.
نهال نفس عمیقی کشید و گفت: ترسیدم!
والا یک تای ابرویش را بالا انداخت.
_از چی؟
نهال دستش را به کمرش زد و گفت: از این که یه دفعه ای اومدین!
_مگه نگفتم دیگه جمع نبند؟
نهال بدون این که جواب بدهد بار دیگر اطراف را از نظر گذراند.
والا هم همراه با او به اطراف نگاه کرد. قطعا نمیخواست نهال بداند اینجا با سلیقه چه کسی تزیین شده!
romangram.com | @romangram_com